شوکران

شوکران

ادبیات ایرن و جهان (بعد تو شال عزاست بر گردن شعرهای من)

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 5
بازدید ماه : 5
بازدید کل : 13870
تعداد مطالب : 96
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1



گاهی

از بسكه لحظه ها همه همرنگ می‌شود

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

سر می‌كشم به سرای سپيد ابر

باران اشك، هم‌صفت سنگ می‌شود

خون می‌خورم زدلم تشنه‌كام مرگ

دردا طناب دار چو آونگ می‌شود

در می‌رود طناب ز دستم، چو زندگی

آوخ كه زندگی همه در جنگ می‌شود

مغزم ميان اينهمه سرگشتگی‌ چنان

درمانده است كه دائم، هنگ می‌شود

با اين نگاهِ مات، ميان شلوغ شهر

تنها چنان شدم كه دلم چنگ می‌شود

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

از بسكه لحظه ها همه همرنگ می‌شود

فکر میکنم دروغ گفتم دلم برای خودم تنگ نشده برای تو تنگ شده نه شاید دلم برای خودمی که زمانی باتو بود تنگ شده . چندشب پیش نوشتم نوشته هام دوست ندارم. شاید چندتاشونو دوست داشته باشم نوشته هامو دوست ندارم چون هیچ ردو اثر و خاطره ای از تو توشون نیست نه ردی نه خاطره ای درست مثل تو که نیستی دیگه هیچ اثری از تو روی زمین و نمیدونم شاید زیر زمین هم نباشه شاید تا به الان استخونهاتم خوراک مورچه ها و کرمهای گرسنه و گورکن شده باشه. دیگه تصویرتم یادم نمیاد نمیدونم که ... میگن کسی که ازین دنیا میره پرواز میکنه به آسمان سر در نمیارم اگر پروازی هست پس چرا تو زیر زمینی با خروارها خاک و روشم یه قالب قشنگ و ساده سنگی و سیمانی. خاک سرد سیمان سرد سنگ سرد... اصلا اگر کرمها و مورچه هی گرسنه هم جسدتو خوراک لذیذی نکرده باشن این سرمای خاک متلاشیت کرده. یادم نمیره تو زیبایی تابستون تو یکی از زیباترین جاهای این مرز پر گهر دلهامون بهم نزدیک شد.  یه مدت بود که مادرم مثل همه مادرهای ایرانی گیر داده بود  ازدواج کنم منم شرم و حیا بهم اجازه نمیداد یه غروب داشتم از خونه میزدم بیرون همون حین مادرم و خواهراش که میشن خاله هام و مهمون ما بودن گیر داده بودن که یه شازده  دختر ایرانی بهشون معرفی کنم ما خجالت و انکار که موبایلم زنگ خورد مادرم گیر داد اصلا همینی که زنگ زد خوبه مثل اینکه حس مادرانه باعث شده بود متوجه داستان منو تو بشه خلاصه اومد سمتمو منم مسخ شدم گوشی رو از دستم گرفت هنوز حرفی نزده بودی که  پشت گوشی اسمتو برد سلام میناجان چطوری؟ وای چه باری از دوشم برداشته شد اما خوب یادم هست که حسابی سرخ شدم بیخیال گوشیو فرارو بر قرار ترجیح دادم آزادو سبکبال اومدم تو پارکینگ برعکی همیشه پارکینگ شلوغ و کلی همسایه ها بودند از خوشحالی تو پارکینگ داد زدم البته متوجه همسایه ها نبودم. اشرف خانم یکی از همسایه ها گفت وا چی شده آقا مهران دیونه شدی و من با خوشحالی و شعفی غیر قابل وصف با صدای بلند گفتم بله بله بله دیونه شدم یه دیونه عاشق و سالهاست از اون روز میگذره و تو نیستی و من همچنان دیوانه ام یک دیوانه عاشق یک دیوانهء عاشق و امروز عاشقم عاشق تر از هر روز دیگر یک دیوانهء عاشق

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: شنبه 29 مهر 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

من با تاب من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام. من دراین خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد. و صدای سرفهء روشنی از پشت درخت عطسهء آب از هر رخنهء سنگ چکچک چاچله از سقف بهار و صدای صاف باز و بسته شدن پنجرهء تنهایی. و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق متراکم شدن ذوق پریدن در بال و ترک خوردن خوداری روح تپش قلب شب آدینه شیههء پاک حقیقت از دور و صدای کفش ایمان را در کوچهء عشق و صدای باران را روی پلک تر ع ش ق من به آغاز زمین نزدیکم آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت روح من در جهت تازهء اشیا جاریست

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to nasimshomal.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com