من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من دراین خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد.
و صدای سرفهء روشنی از پشت درخت
عطسهء آب از هر رخنهء سنگ
چکچک چاچله از سقف بهار
و صدای صاف باز و بسته شدن پنجرهء تنهایی.
و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خوداری روح
تپش قلب شب آدینه
شیههء پاک حقیقت از دور
و صدای کفش ایمان را در کوچهء عشق
و صدای باران را روی پلک تر ع ش ق
من به آغاز زمین نزدیکم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازهء اشیا جاریست
|