شوکران

ادبیات ایرن و جهان (بعد تو شال عزاست بر گردن شعرهای من)

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 3
بازدید هفته : 5
بازدید ماه : 5
بازدید کل : 13870
تعداد مطالب : 96
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1


Alternative content



سروده ای زیبا از بیژن نجدی گل سرخ

 

گلی را اگر می چینید


گیاهی می میرد


زیرا یک بار


فقط یک بار خواب تبر را می بینند


حالا آمده اید به خاطر چیدن گل سرخ


ساقه نازک گل سرخ


به خاطر کندن گل سرخ اره آورده اید؟


چرا اره؟


فقط به گل سرخ بگویید تو:هی !تو


خودش می افتد ومی میرد


کشتن یک نوزاد که زهر نمی خواهد


با کلاشینکف که پروانه شکار نمی کنند


فقط به مادرش بگویید که شیر ندهد به یک قنداق


و پروانه را بگذارید لای تکه های یخ


وروزنامه را توقیف کنید


بعد می بینید که ما می میریم


بی سرو صدا می میریم

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 25 دی 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

داستان کوتاه نظم

 

 

چارلی چاپلینهنگامی که افسر جوان در راس جوخۀ اعدام قرار می‌گرفت، تنها سپیده‌دم بود- سپیده‌دم پیام‌آور مرگ- که در سکوت حیاط کوچک این زندان اسپانیایی جنبشی داشت.

تشریفات مقدماتی انجام شده بود.

افراد مقامات رسمی نیز دستۀ کوچکی تشکیل داده بودند که برای حضور در مراسم اعدام ایستاده بود.

انقلابیون از ابتدا تا انتها این امیدواری را که ستاد کل در مورد حکم اعدام تخفیفی قایل شود از دست نداده بودند? محکوم که از انقلابیون نبود و با افکار آنان مخالفت می‌کرد لیکن از مردان ملی اسپانیا به شمار می‌رفت، از چهره‌های درخشان ادبیات آن کشور بود. هزل‌نویسی استاد بود و در نظر هم‌میهنان خود مقامی والا داشت.

افسر فرماندۀ جوخۀ اعدام شخصاً او را می‌شناخت:

پیش از آنکه جنگ داخلی درگیر شود آن دو با یکدیگر دوستی داشتند. دورۀ دانشکده را در مادرید به اتفاق طی کرده بودند. برای واژگون کردن کلیسا دوشادوش یکدیگر مبارزه کرده بودند. چه بسا که جام به جام یکدیگر زده بودند. چه شب‌ها که به اتفاق یکدیگر، در می‌خانه‌ها به تفریح و خوش‌گذرانی پرداخته بودند. شب‌های بسیاری را با گفت‌و‌گو دربارۀ ماوراالطبیعه به صبح آورده بودند و حتا گاه به دنبال مباحثی با یکدیگر به نزاع و ستیزه برخاسته بودند.

اختلاف مسلک آنان نیز دوستانه بود. اما دست آخر این اختلاف نظرها سبب بدبختی و تیره‌روزی همۀ اسپانیا شد و رفیق دیرین را جلو جوخۀ اعدام قرار داد.

اما از به خاطر آوردن گذشته چه سود؟

از توجیه قضایا چه حاصل؟

هنگامی که جنگ داخی درگیر شده باشد دیگر توجیه مسایل به چه کار می‌آید؟

همۀ این مسایل در سکوت حیاط زندان، تب‌آلود و شتاب‌کار به روح افسر فرماندۀ جوخۀ اعدم هجوم آورده بود. ? نه گذشته را می‌باید یکسره از لوح ضمیر شست? تنها آینده است که به حساب می‌آید.

آینده؟ ? دنیایی که از بسا دوستان قدیمی تهی‌ست!

از شروع جنگ به بعد، آن روز صبح که نخستین بار بود که آن دو یار قدیمی یکدیگر را باز می‌یافتند? هیچ نگفتند. فقط هنگامی که برای ورود به حیاط زندان آماده می‌شدند به یکدیگر لبخندی زدند.

سپیده دم مغموم روز دیوار زندان شیارهای سرخ و نقره‌یی می‌افکند. از همه چیز آرامش می‌تراوید: آرامشی که نظم آن با آرامش حیاط زندان هم‌آهنگ می‌شد، نظمی با تپش‌های سکوتی که به تپش‌های قلبی ماننده بود? و در این سکوت، غریو افسر فرمانده میان دیوارهای زندان طنین افکند: ?خبر?دار!?

با فرمان نخستین هر شش سرباز، تفنگ‌های خود را در کف فشردند و بر جای میخکوب ماندند.

وحدت حرکت سربازان وقفه‌یی به دنبال داشت که در طول آن می‌بایست فرمان دوم داده شود? اما در طول این وقفه اتفاقی افتاد، اتفاقی که نظم را شکست:

محکوم سرفه‌یی کرد، سینه‌یی صاف کرد. و این?قطع? تسلسل، نظم را به هم ریخت.

افسر به سوی محکوم برگشت. منتظر شد که سخنی بگوید. اما محکوم چیزی نگفت.

افسری به سوی سربازان خود برگشت و آماده شد که فرمان دوم را صدار کند. اما به ناگهان عصیانی در روح وی پدید آمد، یک بی‌حسی روحی که در مغز وی خلئی به وجود آورد. فضایی خالی.

هاج و واج، صامت و ساکت در برابر سربازان خود متوقف ماند.

چه پیش آمده است؟

این چنین صحنه‌یی در حیاط زندان چه معنی می‌دهد؟

او دیگر به واقع چیزی نمی‌دید، هیچ. جز مردی تنها که رو در روی شش مرد دیگر تنگ دیوار ایستاده بود.

و? آن مردان دیگر ناظران رسمی اجرای حکم، چه حالت ابلهانه‌یی داشتند. حال ساعتی را داشتند که به ناگهان تیک‌تاکش قطع شده باشد.

هیچ‌کس تکانی نمی‌خورد.

هیچ‌چیز مفهمومی نداشت.

چیزی غیر طبیعی بر صحنه حاکم بود.

و افسر فرمانده جوخه می‌بایست خود را از آن حال برهاند?

همۀ این‌ها رویا بود. همۀ این‌ها چیزی جز یک رویا نبود.

کورمال و کورمال در ذهن خو چیزی می‌جست.

چه مدت بدان حال مانده بود؟

چه پیش آمده بود؟

?اوه?درست? فرمان نخستین را داده بود?اما? فرمان بعدی چه بود؟?

پس از خبردار فرمان دست‌فنگ بود?

پس از دست‌فنگ، فرمان حاضر?.

و سرانجام: آتش!

از همۀ این‌ها چیزی مبهم در ضمیر لایشعرش برجا مانده بود. کلماتی که می‌بایست تلفظ کند دور و محو از دسترس به نظرش می‌آمد.

در همان حال بی‌خودی فریاد نامربوطی کشید، کلمه‌یی تلفظ کرد که هیچ‌گونه مفهومی نداشت. اما از مشاهدۀ سربازان که دنبال آن غریو به حالت دست‌فنگ درآمدند سبکبار شد و احساس راحتی کرد.

نظم حرکت سربازان، در ذهن او نیز نظمی به وجود آورد.

از نو فریاد کشید و سربازان به حالت حاضرباش درآمدند.

اما در وقفه‌یی که پس از فرمان ماقبل آخر به وجود آمد آهنگ پرشتاب قدم‌هایی در حیاط زندان طنین افکند. او این صدا را می‌شناخت:

صدای پاهای ?نجات? بود?

شعور و حضور ذهن خود را بازیافت و با همۀ قوا رو به جوخۀ اعدام فریاد کرد: ?ایست. دست نگه دارید.?

آن شش مرد قراول رفته بودند?

آن شش مرد را نظم، مجذوب خود کرده بود?

آن شش مرد، به شنیدن فرمان ایست آتش کردند?

منبع: دیباچه به نقل از مجموعه آثار احمد شاملو ? دفتر سوم- نشر نگاه

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 1 آبان 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

سوءتفاهم برگرفته از وبلاگ خاطرات روزانه یک پزشک

مصدوم وارد اتاقم میشه. با یه همراه همسن و سال خودش. همراه با گرمی باهام احوالپرسی میکنه. انگار منو میشناسه. اما برای من که آشنا نیست.

ــ منو به جا نمیاری دکتر؟

ــ نه متاسفانه!

ــ پارسال اومده بودیم بابت درگیری٬ تست الکل گرفتی واسمون مثبت شد. یادتون نیست؟

یه چیزهایی خاطرم بود. مست کرده بودن و افتاده بودن به جون هم. با لباس پاره پاره آورده بودنشون. تست همه مثبت شد. بالای دویست میلی گرم. ظاهرا الکل خالص خورده بودن. از اونجایی که به شدت پاتیل بودن٬ مثبت شدن تست هم باعث نشد یه کک به تنبونشون بیافته و اونا رو بگزه. البته چند ساعت بعد که عقلشون سرجاش اومد احتمالا این اتفاق افتاد. اما اونی که به تنبونشون افتاد دیگه کک نبود٬ شلاق بود.

ــ خب به کجا رسید اون پرونده؟

ــ هیچی! جای شما خالی هفتاد هشتاد تا شلاق خوردیم و جریمه نقدی دادیم و ولمون کردن.

شاید فکر کنید هیچکی از مثبت شدن تستش خوشحال نمیشه. اما من لااقل یه مورد خلاف این قضیه رو سراغ دارم. یه عده اوباش که دست به دعا شده بودن تستشون مثبت بشه! قضیه مستقیما به من مربوط نمیشد اما در جریانش بودم.

چند ماه بعد انتخابات بود. برگزاری گردهمایی و میتینگ برای یه طیف سیاسی خاص تقریبا غیر ممکن و بسیار پر هزینه شده بود. بهترین جایی که میشد فعالان سیاسی رو یکجا بازداشت کرد همین میتینگ ها بود. اگه دور هم جمع نمیشدن هم که اموراتشون پیش نمیرفت.

این بود که به فکر چاره میافتن. قرار شد به بهانه مراسم دعای کمیل یه جا تجمع کنن. مطمئنا به حرمت دعای کمیل کسی بهشون تعرض نمیکرد و میتونستن بعد دعا در خصوص مسائل سیاسی روز چاره اندیشی کنن. یکی از فعالان عرصه سیاسی جایی رو تعیین میکنه. بدیهیه که نباید منزل خودش باشه. چون به شدت زیر نظر بودن. این بود که منزل یکی از اقوام بخت برگشته خودشو عرصه تاخت و تاز میلیشیای سیاسی قرار میده.

البته خیلی آروم و مودب اومدن. چراغها رو خاموش کردن و مشغول زمزمه دعای کمیل شدن. احتمالا شب جمعه بود. فضای معنوی خاصی ایجاد شده بود. حالت روحانی عمیقی به افراد دست داده بود. یک طبقه بالاتر اما هفت هشت نفر از اوباش بی خبر از همه جا٬ بساط عرق خوری پهن کرده بودن. اونا هم اوقات خوشی رو سپری میکردن. اما این کجا و آن کجا!

یکی از اوباش میاد کنار پنجره که هوایی تازه کنه. اما با انبوه ماشینهای انتظامی و نیروهای ویژه روبرو میشه که خونه رو محاصره کرده بودن. اول فکر کرد دچار توهم شده. اما توهم یکی٬ دوتا٬ نه پنجاه و سه تا! این همه نیرو که توهم نمیشه. برق از چشاش میپره و مستی از سرش. به سرعت پنجره رو میبنده و به رفقای پاتیلش خاطرنشان میکنه که:

ــ بچه ها لو رفتیم. دارن میان مارو بگیرن.

دوستان اوباش ما٬ در چشم بهم زدنی بساط خودشونو جمع میکنن و آماده فرار میشن. اما بیرون رفتن از مجتمع حماقت بود. چون بلافاصله خفت میشدن. پس بایست چیکار می کردن؟ یکی از اونا که عاقلتر مونده بود٬ پیشنهاد میده که برن و قاطی شرکت کنندگان در مراسم پرفیض دعای کمیل بشن! پیشنهاد خوبی به نظر می رسید. لااقل شب جمعه ثوابی هم میبردن. اینطوری دیگه کسی جرات نمیکرد بازداشتشون کنه.

 همینکارو میکنن. تلو تلو خوران به طبقه پایین میرن. مست و خراب مثل میهمان ناخوانده بر سر صاحبخونه خراب میشن. در مدت کوتاهی لابلای جماعت محو میشن. اما بیچاره ها یه نکته خیلی جزیی رو نمیدونستن. اینکه این همه نیرو برای بازداشت کردن اهالی ذکر و دعا کفش و کلاه کرده بودن و اصولا کاری به کار عرق خورها نداشتن. اما دیگه دیر شده بود. خشک و تر با هم سوختن.

اولش که حواس هیچکدوم سر جاش نبود و نفهمیدن جریان چیه. فکر میکردن این همه آدم به پای اینا سوختن و راهی زندان شدن. وجدان درد گرفته بودن. اما صبح که عقلشون سر جاش اومده بود و پرس و جو کردن٬ فهمیدن این اینا هستن که به پای اونا سوختن. اونم چه سوختنی! از چاله دراومدن و با سر رفتن تو چاه! در طول عمرشون نه میدونستن سیاست چیه و نه فعال سیاسی کیه. حالا اما باید اعتراف می کردن که از کجا دستور میگرفتن و از چه حسابی پول! باید کاری می کردن. داشت دیر میشد. دسته جمعی شروع کردن به داد و فریاد کردن و عربده کشیدن که ما عرق خوریم! اشتباه شدیم و اصلا ارتباطی با اینا نداریم. ببرینمون تست بگیرین تا ثابت بشه!

قاضی پرونده که احتمالا همون صلواتیه بود وقتی قیافه اینارو میبینه٬ حدس میزنه که گروه خون اینا به فریب خورده ها هم نمیخوره چه برسه به فعال سیاسی. این بود که ارجاعشون میده پزشکی قانونی تا تست الکل ازشون گرفته بشه. زیاد وقت نداشتن. اگه جواب تست منفی میشد٬ خاک بر سرشون میشد یا به خاک سیاه می نشستن. حداقل اینکه یه زمین سفت در انتظارشون بود.

برای انجام تست نهایت همکاری رو داشتن. وقتی هم که فهمیدن مثبت شد٬ از خوشحالی سجده شکر به جا آوردن و رفتن تا سهمیه شلاق خودشونو نوش جان کنن.

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 24 مهر 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

یک دیالوگ از کارتون پینوکیو

یه دیالوگ از کارتون پینوکیو برات مینویسم شاید زیباترین دیالوگ این کارتون باشه
پدر  ژپه تو به پینوکیو میگه: چوبی بمون که دنیای آدمها از سنگه

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 9 مرداد 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

بازم تو

حالا که قرار است روزی پروانه شویم بگذار روزگار هرچقدر میخواهد به ما پیله کند.

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 26 تير 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

مروری بر زندگی و آثار خسرو گلسرخی

مروري بر زندگي‌نامه و اشعار خسرو گلسرخي
خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مردمی در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد نام پدرش قدیر بود كه گلسرخی در سن 5 سالگی این تكیه گاه را از دست داد مادرش بانو شمس الشریعه وحید نام داشت كه بعد از مرگ همسرش، خسرو و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شیخ محمد وحید كه در قم می زیست برد. وحید مرد مبارزی بود كه در كنار میرزا كوچك خان جنگلی در نهضت جنگل جنگیده بود و بالطبع هنوز هم همان روحیه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط چنین مبارزی تعلیم دید و تحت تاثیر نظرات او قرار گرفت حتی شعرهایی به نام جنگلی ها و دامون در این رابطه گفت (دامون به معنی پناهگاه و انبوهی سیاهی جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت كرد آن زمان خسرو دوران تحصیل ابتدایی و متوسطه را در مدارس حكیم سنایی و حكیم نظامی به پایان رسانده بود و بعد از فوت پدربزرگش می بایست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و برادرش فرهاد به تهران عزیمت كردند و در خانه ای كوچك در محله امین حضور سكنی گزیدند او روزها كار می كرد و شب ها درس می خواند. خسرو در این سالها از ادبیات نیز غافل نبود در طی این سالها اشعار و مقالات و نقدهای بسیار بر آثار ادبی از سوی او با نام های غیر واقعی و مستعاری چون دامون – خ ، گ – بابك رستگار – افشین راد – خسرو كاتوزیان به چاپ رسید در این زمان گلسرخی، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگلیسی در دوره دانشگاهی، دست به ترجمه های ادبی نیز می زد.


كار جدی او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگین شاعر و نویسنده همفكرش ازدواج كرد زندگی در كنار عاطفه و تاثیر پذیری از افكار او آثار گلسرخی را غنی تر كرد بطوری كه دوران شكوفایی فكری و خلاقیت او در مطبوعات در سالهای 48 تا 52 می باشد البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار یافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چیزی كه میتوان به عنوان كتاب چاپ شده در میان نوشته های او سراغ گرفت، مقاله ای ست با عنوان ” سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” این مقاله برای اولین بار به صورت جزوه از سوی انتشارات (كتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور انجام گرفت. اما بعدا” كاوه گوهرین مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در كجای جهان ایستاده ام” چاپ كرد كه این دفتر نیز در آن است. خسرو برای چاپ كتابهایش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به انجام نرسید و بعدها یكی از این دو مجموعه، با نام انتخابی خود گلسرخی “ ای سرزمین من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خیس” برای مجموعه دوم به توصیه عمران صلاحی انجام شده است. عمران صلاحی وبیژن اسدی پور كه از دوستان گلسرخی بودند تأكید كرده اند كه خسرو قصد داشت این نام را بر مجموعه ای از شعرهایش بگذارد.


او چهار سال در كنار همسرش زندگی كرد و ثمره این ازدواج فرزندی به نام دامون بود مدتی بعد از دستگیری گلسرخی عاطفه گرگین نیز دستگیر شد و در دادگاه نظامی به چهار سال زندان محكوم شد با به زندان افتادن او سرپرستی دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش در پاریس زندگی می كند).



بیشترین علت دستگیری گلسرخی عضویت در محفلی بود كه موقع دستگیری مدت یكسال بود كه از این محفل بریده بود در اوائل ورود به آن محفل او متوجه شد كه جز حرف و خیال‏بافی و احیانا” چپ‏روی‏های نمایشی و خطرناك هیچ نیست . در آغاز ورود به آن جمعیت كذایی برای اینكه همسر و تنها پسرش را از این گرداب دور كند، ظاهرا از خانواده خود برید. و با عاطفه گرگین تبانی كرد و كوشید تا در انظار این طور جلوه دهد كه به علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگی می‏كند و این رشته خانوادگی در حال گسستن است. عاطفه در این ظاهرسازی مصلحتی او را یاری می‏داد،


خسرو گلسرخی در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی علیرغم اینكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمی توانست چنین كاری را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقایدش در دادگاه نظامی به اعدام محكوم و در میدان چیت گر تیر باران شد ..


دادگاه نظامی گلسرخی و دوست همرزمش كرامت الله دانشیان و دفاعیه ای كه خسرو گلسرخی كرد هنوز در پیكره تاریخ ایران می درخشد و یكی از صحنه های باشكوه ایستادگی بر سر آرمان تا پای جان است او دفاع خود را چنین آغاز كرد:

به نام نامی مردم:

من در دادگاهی كه نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمی كنم بعنوان یك ماركسییت خطابم با خلق و تاریخ است هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیكترم و هر چه كینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من قوی تر است حتی اگر مرا به گور بسپارید كه خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند.


او در ادامه گفت زندگی امام حسین نمودار زندگی كنونی ماست كه جان بر كف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می شویم او در اقلیت بود و یزید بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت او ایستاد و شهید شد هر چند كه یزید گوشه ای از تایخ را اشغال كرد ولی آن چه كه در تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حكومت یزید آن چه را كه خلقها تكرار كردند و می كنند راه حسین است.


وقتی دادگاه نظامی حكم اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست یكدیگر را به گرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند


محبوبیت گلسرخی و دانشیان ترس ساواک را برانگیخت آنها به تكاپو افتادند تا شاید در آخرین لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكیبایی منتظر تیرباران بودند پیشنهاد شد كه از شاه تقاضای عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواک وقتی دید با هیچ حربه ای قادر به فریب آنها نیست به گلسرخی پیشنهاد داد كه دامون پسرش را قبل از تیرباران ببیند اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد و این در شرایطی بود كه همه سلول های بدنش نام دامون را فریاد می كشید او می دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون می تواند او را به زندگی امیدوار كند زندگی كه او می خواست از دست بدهد تا به وظیفه اش عمل كند آری برای او مرگ یک وظیفه بود وقتی از او تقاضای ندامت نامه می كنند تا در نتیجه دادگاه تخفیف دهند او می گوید هیچ كس از زندگی در كنار زن و فرزند گریزان نیست من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ببینم اما راهی را كه انتخاب كرده ایم باید به پایان ببریم مرگ ما حیات ابدی است ما می رویم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنویسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟


در سحرگاه 29 بهمن وقتی او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند می زند و می خواهد كه چشمانش را نبندند چون می خواست با دیدن خورشید به سرای باقی بشتابد ..


او در وصیت نامه اش می نویسد :

من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میكنم. و شما آقایان فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی به قتلگاه میفرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی برمیخیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت. شما ایمان داشته باشید كه حكومت غیرقانونی ایران كه در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریكا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم كشیده ایران واژگون خواهد شد

ضمنا“ یك عدد حلقه پلاتین(طلای سفید) و مبلغ یک هزار و دویست ریال وجه نقد را به خانواده و یا به زنم بدهند.




خسرو گلسرخی
اهل رشت
دوم بهمن 1322 روز تولد
پنجم بهمن 1352 حکم اعدامش رسما ابلاغ می شود
بيست و نهم بهمن 1352 تيرباران می شود


-------------------------------------------------------------------------


خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی : من به خاطر جانم چانه نمی زنم ، زيرا فرزند خلق مبارز و دلاور هستم.
سرهنگ غفارزاده رئيس دادگاه :فقط از خودتان دفاع کنيد . حاشيه رفتن و تبليغات مرامی را کنار بگذاريد
گلسرخی: از حرفهای من می ترسيد ؟
سرهنگ غفارزاده با عصبانيت:به شما دستور می دهم ساکت شويد . بنشينيد!
خسرو گلسرخی با صدائی بلندتر: به من دستور ندهيد . برويد به سرجوخه ها و گروهبانهايتان دستور بدهيد. خيال نمی کنم صدای من آنقدر بلند باشد که بتواند وجدان خفته ای را بيدار کند. خوف نکنيد.می بينيد که در اين دادگاه باصطلاح محترم هم سرنيزه ها از شما حمايت می کنند.
.

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 15 خرداد 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

یکی از زیباترین اشعار حمید مصدق

  •  

 

  •  
  • منظومه ای از حمید مصدق
  •  

 

  • آبی خاكستری سیاه

 

 


در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریكی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شكن گیسوی تو
موج دریای خیال
كاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می كردم
كاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر می كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه من
گرم رقصی موزون
كاشكی پنجه من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشك
گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر



ابر خاكستری بی باران پوشانده
آسمان را یكسر
ابر خاكستری بی باران دلگیر است
و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
كه در آن دولت خاموشیهاست
من شكوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی كه به من می گوید :
"گر چه شب تاریك است
دل قوی دار ، سحر نزدیك است "
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال


 


تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری ؟
نه
از آن پاكتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلك بگشا كه به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه كنان می كاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
و سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
كه در آن شكوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسكهای
كودك خواهر خویش
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نیست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسی عروسكهایش می رقصد
كودك خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوكتی می بخشد
كودك خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور كه چون خواب خوش از دیده پرید
كودك قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
"زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشك و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست "
قصه ی شیرینی ست
كودك چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند





در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می كردیم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
كه قناریها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
كه مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهیدستی مرد "
ابر باور می كرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه كم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران كهن
از درون تلخی واریزم را
كاهش جان من این شعر من است
آرزو می كردم
كه تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست كه خواننده ی شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشكم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
كاستن
كاهیدن
كاهش جانم
كم
كم





چه كسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی ، روی تو را
كاشكی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تكان دادن دستت كه
مهم نیست زیاد
و تكان دادن سر را كه
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش می دیدم
من به خود می گویم:
" چه كسی باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ "
باد كولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان كردی
و جهان را به سموم نفست ویران كردی
باد كولی تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتی همه جا ؟
آن غباری كه برانگیزاندی
سخت افزون می كرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
كولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می كردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
" صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! "
من سفر می كردم
و در آن تنگ غروب
یاد می كردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینك كوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شكوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
" آی
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو می شوید در چشمه ی نور
كه قناری می خواند
می خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد "
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
" باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نیاز آمده ام "داستانها دارم
از دیاران كه سفر كردم و رفتم بی تو
از دیاران كه گذر كردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
كوه تحسین می كرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
كاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم




من به هنگام شكوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
" آی باز كن پنجره را "
پنجره را می بندی
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنیم
از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه كسی برخیزد ؟
چه كسی با دشمن بستیزد ؟
چه كسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
كوهها شعر مرا می خوانند
كوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز كه چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز كه چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اكنون چه فراموشیها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343
حمید مصدق

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 15 خرداد 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

داستان کوتاه مرده خورها نوشته صادق هدایت

صادق هدایتچراغ نفتی که سر طاقچه بود دود می‌زد، ولی دونفر زنی که روی مخده نشسته بودند ملتفت نمی‌شدند. یکی ازآن‌ها که با چادر سیاه آن بالا نشسته بود به نظر می‌آمد که مهمان است، دستمال بزرگی دردست داشت که پی درپی با آن دماغ می‌گرفت وسرش را می‌جنبانید. آن دیگری با چادرنماز تیره رنگ که روی صورتش کشیده بود ظاهراً گریه وناله می‌کرد – درباز شد هووی او باچشم‌های پف‌آلود قلیان آورد جلو مهمان گذاشت وخودش رفت پایین اطاق نشست. زنی که پهلوی مهمان نشسته بود ناگهان مثل چیزی که حالت عصبانی به او دست بدهد، شروع کرد به گیس کندن وسروسینه زدن:
- بی‌بی خانم جونم، این شوهر نبود یک پارچه جواهر بود؛ خاک برسرم بکنند که قدرش راندانستم! خانم این مرد یک تو به من نگفت……شوهر بیچاره ام. ورپرید. او نمرد، اوراکشتند. …..
چادر ازسرش افتاد، موهای حنا بسته روی صورتش پریشان شد، خودش راانداخت روی تشک وغش کرد.
بی‌بی خانم همین‌طور که قلیان زیر لبش بود روکرد به هوو:
- نرگس خانم کاه‌گل وگلاب این‌‌‌جا به هم نمی‌رسد؟
نرگس با خونسردی بلند شد از سر رف شیشه گلاب رابرداشت داد دست مهمان وآهسته گفت:
- این غش‌ها دروغی است. همان ساعتی که مشدی چانه می انداخت دست کرد ساعت جیبش رادرآورد.
بی‌بی خانم بازوهای ناخوش رامالش داد، گلاب نزدیک بینی او برد، حالش سرجا آمد، نشست ومی‌گفت:
- دیدی چه به روزم آمد؟ بی‌بی خانم، همین امروز صبح بود، مشدی توی رختخوابش نشسته بود به من گفت: یک سیگار چاق کن بده من. سیگار دادم به دستش کشید. خانم انگار که به دلش اثر کرده بود، بعد گفت که من دیگر می‌میرم. اما چه بکنم بااین خجالت‌های تو؟ گفتم الهی تو زنده باشی. گفت ازبابت حسن دلم قرص است، می‌دانم که گلیمش راازآب بیرون می‌کشد ولی دلم برای تو می‌سوزد، اگر برای خانه یک بخشش‌نامه بنویسی من پایش را مهر می‌کنم.
بی‌بی خانم سینه‌اش راصاف کرد: منیجه خانم حالا بنیه‌ات راازدست نده. انشاالله پسرت تن درست باشد.
قلیان رابی‌بی خانم داد به منیژه که گرفت والنگوهای طلا به مچ دستش برق زد.
منیژه خانم: نه بعد از مشدی رجب من دیگر نمی‌توانم زنده باشم، یک زن بیچاره، بی دست وپا تا گلویم قرض، پسرم هم دراین شهر نیست. نمی‌توانم دراین خانه بمانم، جل زیر پایم هم مال بچۀ صغیر است.
بی‌بی خانم: آن خدا بیامرز همان وقتی که روبه قبله بود به من گفت کلیدم رادریاب تا به دست کسی نیفتد.
نرگس پایین اطاق هق‌هق گریه می‌کند.
بی‌بی خانم: خدا بند ازپیش خدا نبرد! همین هفتۀ پیش بود رفتم دردکان مشدی برای بچه رقیه سرنج بخرم. خدا بیامرزدش هرچه کردم پولش راازمن نگرفت، گفت سید خانم شما حق آب و گل دارید. خانم مشدی چه ناخوشی گرفت که این‌طور نفله شد؟
منیژه: سه شب وسه روز بود که من خواب به چشمم نیامد. خانم، من بر بالین این مرد جانفشانی کردم، رفتم از مسجد جمعه برایش دعای بی‌وقتی گرفتم، حکیم موسی رابرایش آوردم گفت ثقل سرد کرده، من هم تا ‌توانستم گرمی به نافش بستم، برایش گل گاوزبان دم کردم، زنیان وبادیان، سنبله تیب، گل خارخاسک، تاج ریزی، برگ نارنج به خوردش دادم، دوروز بعد حالش بهتر بود، امروز صبح من پهلوی رختخواب او چرت می‌زدم دیدم مشدی دست کشید روی زلف‌هایم گفت: منیجه تو به پای من خیلی زحمت کشیدی حالا دیگر هربدی هرخطایی کردم ما راببخش، حلالمان بکن، اگر من سر تو زن گرفتم برای کنیزی تو بود.دوباره گفت ماراحلال بکن! من واسه رنگ رفتم تو دلش: پاشو سرپا چرامثل خاله زنیکه‌ها حرف می‌زنی؟ برو در دکانت سر کار و کاسبی. خانم من رفتم یک چرت بخوابم نرگس رافرستادم پیش مشدی تا اگر لازم شد دست زیر بالش بکند. اما بی‌بی خانم، به جان یک دانه فرزندم اگر بخواهم دروغ بگویم، نزدیک ظهر که بیدار شدم دیدم حالش بدتر شده، همین یک ساعتی که ازاو منفک شدم!…
بی‌بی خانم بادستمالی که دردستش بود دماغ گرفت وسرش رابا حالت پر معنی تکان داد.
نرگس: حالا دست پیش گرفته پس نیفتد! همچنین تنها تنها به قاضی نرو. تا ان خدابیامرز زنده بود به خونش تشنه بودی، حالا یک‌هو عزیر شد؟ برایش پستان به تنور می‌چسباند؟ خوب کم‌تر ننه من غریبم دربیار. بی‌بی خانم، خیر ازجوانیم نبینم اگر بخواهم دروغ بگویم، من همه‌اش پرستاری مشدی رامی‌کردم، او همه‌اش می‌خورد ومی‌خوابید. حالا دارد تو چشم به من نارو می‌زند، یعنی من او راکشتم؟ چرا آن کسی اورانکشد که کلید همه دروبند زیر دستش بود ودراطاق رابرروی من بست.
منیژه: چه فضولیها. کسی باتو حرف نمی‌زد مثل نخود همه‌اش خودت راقاطی هرحرفی می‌کنی، می‌دانی چیست آن ممه را لولو برد. من دیگر مجیزت رانمی‌گویم.
بی‌بی خانم: صلوات بفرستید، برشیطان لعنت بکنید. نرگس خانم شما بروید بیرون.
نرگس گریه‌کنان ازدر بیرون رفت.
منیژه: ای، اگر بخت ما بخت بود دست خر برای خودش درخت بود. تو دانی وخدا روزگارمرا تماشا بکنید، من چه‌طور می‌توانم با این زنیکۀ کولی قرشمال توی این خانه به سر ببرم؟
بی‌بی خانم: کم محلی از صد تا چوب بدتر است.
منیژه: به هرحال خانم چه برایتان بگویم؟ من دم حوض بودم یک مرتبه دیدم نرگس تو سرش می‌زد ومی‌گفت: بیایید که مشدی ازدست رفت. خانم روز بد نبینید دویدم وارد اتاق شدم دیدم مشدی مثل مار به خودش می‌پیچد. نفس نفس می‌زد، یک‌هو پس افتاد دندان‌هایش کلید شد. رنگش مثل ماست پرید، دماغش تیغ کشید، سیاهی چشم‌هایش رفت، تنش مثل چوب خشک شد، نفسش بند آمد، من کاری که کردم دویدم آینه آوردم جلو دهنش گرفتم، انگاری که یک سال بود نفس نمی‌کشید. خانم توسرم زدم، موهایم راچنگه چنگه کندم. خدا نصیب هیچ تنابنده‌ای نکند. بعد رفتم ازهمان تربتی که شما ازکربلا سوغات آورده بودید دراستکان گردانیدم ریختم به حلقش، دندان‌هایش کلید شده بود، آب تربت از دور دهنش می‌ریخت، بعد چشم‌هایش رابستم، چک وچونه‌اش رابستم، فرستادم پی‌اشیخ‌علی، او را وکیل دفن‌وکفن کردم، بیست تومان به اودادم، خانم نعش دو ساعت به زمین نماند! حالا لابد اورابه خاک سپرده‌اند.
منیژه قلیان راداد به دست بی‌بی خانم.
بی‌بی خانم سرش راتکان داد: خوشا به سعادتش! خانم از بس که ثواب‌کار بوده. روحش را زود خلاص کردند، خدا غرق رحمتش بکند. نعش ما را بگو که چند روز به زمین می‌ماند! خانم، مشدی چه سن وسالی داشت؟
منیژه: بمیرم الهی، باز هم جوان بود، اس وقسش درست بود. خودش همیشه می‌گفت، شاه شهید راکه تیر زدند چهل سالش بود، تا حالا هم بیست سال می‌شود. خانم پنجاه سال برای مرد چیزی نیست. تازه جا افتاده وعاقل مرد بود. نرگس اوراچیزخور کرد. کاشکی خدا به جای او مرا می‌کشت. ازاین زندگی سیر شده‌ام.
بی‌بی خانم: دور ازجانتان باشد. اما خوشا به سعادتش که مرده‌اش به زمین نماند! خانم خدا پاک می‌کند. ما گناه‌کارها را بگو که زنده مانده‌ایم. خدا همۀ بنده‌های خودش رابیامرزد.
نرگس وارد اطاق می‌شود: شیخ‌علی آمده پنج تومان ازبابت کفن ودفن می‌خواهد.
منیژه: دردیزی باز است حیای گربه کجاست؟ هان، مرده خورها بو می‌کشند، حالا میان هیروویر قلم‌تراش بیار زیر ابرویم رابگیر! همۀ بدبختی‌ها به کنار، دو به دست‌اشیخ افتاده می‌خواهد گوش من زن بیچاره راببرد. این پول مال بچه صغیر است. یکی ازدوستان جون جونیش، ازهم پیاله‌ها نیامد اقلا هفت قدم دنبال تابوت او راه برود، همه مگس دور شیرینی بودند! یوزباشی دیروز آمده بود احوالپرسی. سوزوبریز می‌کرد. می‌گفت: همه این‌ها فرع پرستاری است چرا شله‌اش نپخته است؟ چرا حکیم خوب نیاوردید؟ امروز فرستادم خبرش کردم تا ما که مرد نداریم به کارهایمان رسیدگی کند. بهانه آورده بود که درعدلیه مرافعه دارد( به نرگس) خوب بیاید ببینم چه می‌گوید؟
نرگس قلیان رابرداشته ازدر بیرون می‌رود.
منیژه دوباره شروع می‌کند به زنجموره: شوهر بیچاره‌ام! مرا بی‌کس و بانی گذاشت! چه خاکی به سرم بریزم؟ سر سیاه زمستان یک مشت بچه به سرم ریخته، نه بار نه بنشن، نه زغال نه زندگی!
شیخ‌علی وارد می‌شود. باعمامۀ بزرگ ولهجه غلیظ: سلام علیکم! خدا شمارازنده بگذارد، پسرتان سلامت بوده باشد، سایه‌تان از سرما کم نشود، خدا آن مرحوم رابیامرزد. چقدر به بنده التفاتت داشت، خالا باید یکی به من تسلیت بدهد، خانم مرگ به دست خداست، بی‌ارادۀ خدا برگ ازدرخت نمی‌افتد. ما هم به نوبۀ خودمان می‌رویم، مصلحتش این‌طور قرارگرفته بود، ازدست ما بنده های عاجز کاری ساخته نیست، اگر بدانید خانم تابوت چه جور صاف می رفت!
بی‌بی خانم: خوشا به سعادتش، خانم، تابوت او صاف می‌رفته؟
منیژه: خوب بگویید ببینم مرده رابه خاک سپردید؟ کارتان تمام شد؟
آشیخ: خانم ببخشید اگر قضیه مولمه رابه شما یادآوری می‌کنم، ولی پنج تومان ازمخارج کم آمده، صورت حسابش حاضر است. مزد گورکن به زمین مانده.
منیژه: حالا مرده راسر قبر آقا به امان خدا گذاشتید؟
آشیخ: نه گورکن آنجاست.
بی‌بی خانم: پدر بی‌کسی بسوزد!
منیژه: منِ بیچاره ازکجا پول آورده‌ام؟ اگر سراغ کرده‌اید که مشدی صد دینار پول داشته دروغ است، این جلی زیر پایم افتاده مال توله تفلیسی‌های نرگس است، مگر نشنیدی: که زن جوان ومرد پیر- سبد بیار جوجه بگیر، پناه برخدا توی ان اطاق یک جوال خالی کرده! چرا نمی‌روید ازاو بگیرید؟ من که گنج قارون زیر سرم نیست، من یک زن لچک به سر از همه جا بی خبر آه ندارم که با ناله سودا بکنم، ازکجا آورده‌ام، پای کی حساب می‌شود؟ جلد باشید ها، یک قبض بنویسید تا بعد یک نفر پیدا شود رسیدگی بکند.
آشیخ: خدا سایه اتان راازسر ما کم نکند، البته خدمات من راهم درنظر دارید، چشم چشم همین الان.
چمباتمه نشسته روی یک تکه کاغذ چیزی نوشته می‌دهد به دست منیژه، او هم دست کرده از کیسه‌ای که به گردنش آویخته چند اسکناس بیرون می‌آورد شمرده می‌دهد به‌اشیخ و قبض و رسید رادر کیسه می‌گذارد.
منیژه باز شروع می‌کند به زنجموره: من بیوه زن با خون جگرصد دینار اندوخته بودم، این هم مال زیارت بود، کی دیگر به من پس می‌دهد؟ ختم را کی ورگذار می‌کند؟ مخارج شب هفت راکی می‌دهد؟
آشیخ: دستتان درد نکند، خانم تا مرادارید ازچه می‌ترسید؟ همه‌اش به گردن خودم، مشدی آن‌قدر ها به گردن من حق دارد. بنده رافراموش نکنید.(ازدربیرون می‌رود)
بی‌بی خانم: شب مرگ کسی درخانه‌اش نمی‌خوابد! خوشا به سعادتش که مرده‌اش به زمین نماند!
منیژه: کاشکی مراهم برده بود، این زندگی شد؟ فکرش رابکنید تا حالا پنجاه تومان خرج کرده‌ام، همه‌اش راازجیب خودم دادم. ازفردا من چه‌طور می‌توانم توی این خانه بانرگس به جوال بروم؟ نمی‌دانید چه آفتی است!( نگاه می‌کند) واه پناه برخدا؟ مویش راآتش زدند، کم بود جن وپری یکی هم از دریچه بپری! ننۀ تابوتش راهم با خودش آورده!( ناله می‌کند) . درباز شد و نرگس و مادرش وارد می‌شوند.
مادر نرگس: سلام، چه بوی نفتی می‌آید! مگر شما شما آدم نیستید توی این اطاق نشسته‌اید؟
نرگس می‌رود فتیله چراغ را پایین می‌کشد، بی‌بی خانم نیمه‌خیز جلو مادر نرگس بلند شده می‌نشیند. نرگس سرش را پایین انداخته گریه می‌کند، مادرش چاق (است) وموهای خاکستری دارد.
(به دخترش): ننه این‌جور گریه نکن! خدا راخوش نمی‌آید، توی این خانه تو وبچه‌هایت بی‌کس هستید، همه خاله‌اند وخواهرزاده شما بیجید و حرامزاده! آخر تو یک صورت ظاهر هم می‌خواهی. اگر بنا بود کسی بیوه‌زن نشود قربانش بروم ام‌البنی بیوه زن نمی‌شد. چهار طرف خود رابپا، نگذار آل‌وآشغال‌ها را زیروروبکنند.
نرگس گریه‌کنان ازدر بیرون می‌رود.
مادر نرگس: می‌دانید چه است؟ من ازاین بیدها نیستم که ازاین بادها بلرزم. خوب، مرگ یک‌بار شیون هم یک‌بار. حالا که آن خدا بیامرز رفت، اما من آمده ام تکلیف دخترم رامعین بکنم. ازفردا دخترم با سه تا بچه قدونیم‌قد روی دستش باید زندگی بکند. من می‌خواستم همین امشب در وپیکر رابدهید مهروموم بکنند، اگرچه خدا دهن باز رابی‌روزی نمی‌گذارد، اما تا این بچه‌های صغیر از آب و گل دربیایند دم شتر به زمین می‌رسد. باید هرچه زودتر وکیل وصی را معین بکنند.
منیژه: مگر همۀ کارها من باید بکنم؟ مگر من گفته‌ام نباید مهر وموم بشود؟ بد کردم جمع وجور کردم؟ کور ازخدا چه می‌خواهد: دو چشم بینا. خودتان بروید آخوند وملا بیاورید مهرو موم کند.
دراین موقع نرگس وارد شده یک فنجان چایی روبه‌روی مادرش می‌گذارد ولوچه‌اش را آویزان می‌کند.
حالا خیلی دیر است خوب بود زودتر به این خیال می‌افتادید.
منیژه به بی‌بی خانم: قباحت هم خوب چیزی است، راستش به ستوه آمده‌ام. خدا به دور نرگس خودش کم بود رفته ننه جونش راهم خبر کرده، تا سه ساعت پیش هنوز شوهرش زنده بود، تف، تف، شرم وحیا هم خوب چیزی است. مشدی خودش به من وصیت کرد، کلید رابردارم تا به دست هرشلخته‌ای نیفتد. همین الان بروید وکیل و وصی بیاورید، هرچه دارو ندار است مهروموم بکنید. من حاضرم، کلید رامی‌دهم به دست وکیل، یک دقیقه پیش بود شیخ‌علی آمد به ضرب دگنگ پنج تومان ازمن گرفت ورفت، من زن بیچارۀ داغ دیده که درهفت آسمان یک ستاره ندارم! توی این خانه پوست انداختم. دورورز دیگر سر سیاه زمستان اگر برای خاطر آن خدا بیامرز نبود الان سر برهنه ازخانه بیرون می‌رفتم. بعد از مشدی درو دیوار این خانه به من فحش می‌دهد. سه شب و سه روز آزگار شب زنده داری کردم ، بعد از آنکه همۀ آب ها ازآسیاب افتاد ومشدی روی دستم چانه انداخت ان وقت دیدم نرگس خانم، زن سوگلی مثل طاووس خرامان‌خرامان وارد اطاق شد دروغکی آب‌غوره می‌گرفت، من هم ازلجم دررا به رویش بستم.
نرگس: خوب، خوب، دراطاق رابستی تا چیزها را تودرتو بکنی، دروغگو اصلاً کم حافظه می‌شود، تا حالا صدجور حرف زده‌ای، این من بودم که زیر مشدی را تروخشک می‌کردم، تو شب‌ها می‌رفتی تخت می‌خوابیدی. وانگهی مشدی تا آن دمی که مرد ناخوش زمین‌گیر نشد، نشان به آن نشانی که هنوز مشدی نفس می‌کشید، برای این‌که پول‌هایش رابلند بکنی، چک‌وچونه‌اش رابستی، جلد دادی او را به خاک بسپرند، به خیالت من خرم؟ بعد در اطاق را به رویم بستی تا چیزها را زیرورو بکنی، حالا همه کاسه کوزه‌ها سرمن می‌شکنی؟
منیژه: زنکه رویش را با آب مرده‌شورخانه شسته؟ تو چشم من دروغ می‌گویی؟ ازمن که گذشته، من آردم را بیختم و الکم را آویختم. اما تو برو فکر خودت رابکن، تا مشدی سرومروگنده بود هروقت گم می‌شد دراطاق نرگس خانم پیدایش می‌کردند. عصرها که ازکاربرمی‌گشت غرق بزک برای خودشیرینی می‌دوید جلو، درخانه را به رویش باز می‌کرد. شوهری که من موهایم را درخانه‌اش سفید کردم، یک پسر مثل دسته گل برایش بزرگ کردم، تو او را ازمن دزدیدی، مهرگیاه به خوردش دادی، من که پول کارنکرده نداشتم که خرج سرخاب سفیدآب بکنم . رفتی درمحله جهودها برایم جاد جنبل کردی، مراازچشم شوهرم انداختی، اگر الان توی پاشنۀ در اتاق را بگردند پرازطلسم ودعای سفیدبختی است. آن‌وقت می‌خواستی وقتی مشدی ناخوش شد پیزیش را هم من جا بگذارم؟ اگربرای…
ننۀ نرگس: خوب بس است. ازدهن سگ دریا نجس نمی‌شود، می‌دانی چیست؟ حرف دهنت را بفهم وگرنه سنگ یک من دو منه، سروکارت با منه. حالا می‌خواهی کنج این خانه دخترم را زجرکش بکنی؟ بت لازمی بکنی؟ البته دخترم جوان است، هریک سرمویش یک طلسم است. مشدی پیر بود. البته زن جوان راهمه دوست دارند.
بی‌بی خانم: صلوات بفرستید، لعنت برشیطان بکنید.
نرگس: عوضش سرکارخانم و همه کاره بودید. همه در و بند کلیدش دست تو بود. من مثل دده بمباسی کارمی‌کردم وتنگۀ توراخرد می‌کردم. برای خاطر مشدی بود که هرچه می‌گفتی گل می‌کردم می‌زدم به سرم، تو هرشب می‌پریدی به جان مشدی، یک شکم با او دعوا می‌کردی، او هم به من پناهنده می‌شد. یعنی توقع داشتی او را از اتاق بیرون بکنم؟ اصلاً خودت مشدی را دق‌مرگ کردی. ماه‌به‌ماه با او قهر بودی، حالا یک مرتبه شوهر جون‌جونی شد!
منیژه: چشمش کور می‌شد می‌خواست سر زنش هوو نیاورد. همان‌طوری که مرد حاضر نیست که بگویند بالای چشم زنت ابرو است زن هم وقتی دید شوهرش سر او زن می‌آورد، با او بی‌محبت می‌شود. آن گور به گور شده تا زنده بود سوهان روحم بود، بعد هم که رفت تو راجلو چشمم گذاشت.
نرگس: تو ازبی‌قابلیتی خودت بود، زنی هم که خانه‌داری و شوهرداری بلد نیست، باید پیة هوو را به تنش بمالد. حالا گذشته‌ها گذشته، اما مال صغیر نباید زیر پا بشود، درستش باشد این النگوها که به دست کرده‌ای مال صغیر است تا امروز صبح یکی از آن‌ها بیش‌تر مال خودت نبود. دوتا ی دیگرش را ازکجا آوردی؟
منیژه: حالا میان دعوا نرخ مشخص می‌کند! من بیست‌وپنج سال خانۀ این مرد استخوان خرد کردم – لب بود که دندان آمد. زنیکۀ دیروزه چیز خودم را به خودم نمی‌تواند ببیند. حالا هرچه ازدهانم بیرون بیاید به آن گور به گور …
بی‌بی خانم: خانم صلوات بفرستید. زبانتان راگاز بگیرید. این به جای حمد و سوره است؟ روح او الان همۀ حرف‌های شمارامی‌شنود. به قول شما سه ساعت نیست که او مرده. فکر بچه‌هایش رابکنید.
منیژه: زنگوله‌های پای تابوت؟
مادر نرگس فریاد می‌زند: خاک به گورم، مرده راببین!(غش می‌کند).
بی‌بی خانم جیغ می‌کشد: وای ننه پشت شیشه رانگاه بکن مشدی مشدی آمده ( زبانش بند می‌آید).
زن‌ها یک‌مرتبه با هم فریاد می‌کشند، درباز می‌شود. مشدی با کفن سفید خاک‌آلوده، صورت رنگ پریده، موهای ژولیده وارد می‌شود وبه درتکیه داده دردرگاه می ایستد.
منیژه دستپاچه کیسه را از گردن خودش درمی‌آورد. با دسته کلید و النگوها جلو مشدی پرت می‌کند: نه، نه، نزدیک من نیا! بردار و برو، مرده، مرده…دسته کلید رابردار، صدتومانی که ازصندوقت برداشتم توی کیسه است. با یک قبض پنج تومانی، بردار و برو، به من رحم بکن، برو، برو ( بلند می‌شودخودش راپشت بی‌بی خانم پنهان می‌کند).
نرگس ازگوشه چارقدش چیزی درآورده می‌اندازد جلواو: این هم دندان‌های عاریه ات با پنج تومانی که از‌آشیخ‌علی گرفتم. برداربرو، زود باش، برو.( بادست‌هایش صورت خودش راپنهان می‌کند ومی‌افتد در دامن مادرش).
منیژه: همان دندان‌هایی که پنجاه تومان برای مشدی تمام شد!…
مشدی رجب مات با لبخند: نه نترسید….من نمرده ام، سکته ناقص بود، درقبر به هوش آمدم!
منیژه: نه نه ، تو مرده ای برو. دست ازجانمان بردار،مراکه دوست نداشتی، زن عزیزت آن‌جاست. (‌اشاره به نرگس می‌کند).
مشدی رجب: نه من نمرده‌ام. هنوز خاک نریخته بودند…که به هوش آمدم..گورکن غش کرد، بلند شدم….دویدم! خودم رارسانیدم به خانه یوزباشی….عبای او را گرفتم با درشکه مرا به خانه آورد. خودش هم درحیاط است.
منیژه: این‌هم….اینهم ماشاالله از کار کردن ‌آشیخ‌علی! سه ساعت مرده رابه زمین گذاشت! قلیان…یکی به من قلیان برساند…او زنده به گور…زنده به گور…

تهران ۱۲ آبان ماه ۱۳۰۹
نقل از کتاب عشق‌ و مرگ در آثار صادق هدایت
انتخاب و مقدمه: محمد بهارلو

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 8 خرداد 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

25اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی

امروز 25 اردیبهشت ماه مصادف است با روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی مذهبیون او را متعلق به خود و  بیشتر بر روی جنبه مذهبی و اسلامی او مانور میدهند و ملی گراها نیز به علاقه وافر او به ایران و فرهنگ و تمدن ایرانی در هر حال  فردوسی در زمان سرایش اشعار اعم از مذهبی و شاهنامه نه برای خوشایند دیگران بلکه برای وحدت و ماندگاری فرهنگ و تمدن ایرانی تلاش کرد بطوریکه در زمان گردآوری شاهنامه مرگ فرزندش نیز نتوانست خللی در عزم و اراده او برای گردآوری شاهنامه که همانا زبان شیرین پارسی و فرهنگ و تمدن ایرانی به همین جهت مروری کوتاه بر زندگی این حکیم فرزانه مینماییم

حکیم‌ ابوالقاسم‌ فردوسی‌ (329 ـ 411 ه. ق) حکیم‌ ابوالقاسم‌ منصور بن‌ حسن‌ موسوم‌ به‌ ابوالقاسم‌ فردوسی‌ طوسی‌ بزرگ‌ترین‌ شاعر حماسه‌سرای‌ ایران‌ است‌ که‌ بقولی‌ همانند او را تاکنون‌ مادر فلک‌ نزاییده‌ است‌. مقام‌ فردوسی‌ در زنده‌ نمودن‌ تاریخ‌ ایران‌ و داستان‌های‌ ملی‌ وحماسی‌ ایران‌ زمین‌ و همچنین‌ دمیدن‌ نفسی‌ تازه‌ به‌ زبان‌ ادب‌ فارسی‌ بسیار شامخ‌ است‌ و از این‌ روی‌ او را شاعر ملی‌ ایران‌ خوانده‌اند. زندگی‌ این‌ دانشمند برجسته‌ همچون‌ سایر نام‌آوران‌ چیره‌ دست‌ فرهنگ‌ و ادب‌ ایران‌ در هاله‌ای‌ ازابهام‌ و افسانه‌ فرو رفته‌ است‌; براساس‌ روایت‌ چهار مقاله‌ که‌ کهن‌ترین‌ منبع‌ تاریخی‌ از لحاظ نزدیکی‌ به‌ دوران‌ حیات‌ حکیم‌ به‌ شمار می‌رود فردوسی‌ از خاندان‌ دهقانان‌ ایرانی‌ و از اهالی‌ و دهکده‌ باژ از ناحیه‌ طابران‌ طوس‌ بود. دهقانان‌در آن‌ روزگار زمینداران‌ کوچکی‌ به‌ شمار می‌رفتند که‌ به‌ فرهنگ‌ فارسی‌ عشق‌ می‌ورزیدند و نسل‌ به‌ نسل‌ آن‌ را انتقال‌ می‌دادند و فردوسی‌ نیز که‌ از نسل‌ این‌ ایرانیان‌ اصیل‌ به‌ شمار می‌رفت‌ همچون‌ پیشینیان‌ خود درصدد حفظ ارزشهای‌ ملی‌ ایران‌ بود. حکیم‌ در اوایل‌ زندگی‌ خود از تمکن‌ مالی‌ قابل‌ ملاحظه‌ای‌ برخوردار بود و علاوه‌ بر اینکه‌ در باغ‌ بزرگی‌ در طابران‌ طوس‌ اقامت‌ داشته‌ و خدم‌ و حشم‌ نیز داشته‌ است‌ دارای‌ زمین‌ زراعی‌ بود که‌ درآمد زندگی‌ آسوده‌ و راحت‌ خود را از طریق‌ آن‌ ملک‌ تأمین‌ می‌نمود.

 در آن‌ عهد سرزمین‌ کهنسال‌ ایران‌ بتدریج‌ زمینه‌های‌ استقلال‌ خود را فراهم‌ می‌آورد و حکومت‌های‌ محلی‌ که‌ در مناطق‌ مختلف‌ سرزمین‌ ما بویژه‌ شرق‌ ایران‌ بوجود آمده‌ بودند پرچمدار این‌ نهضت‌ بزرگ‌، که‌ یکی‌ از بخش‌های‌ آن‌ توسعه‌ و غنای‌ زبان‌ فارسی‌ بود، به‌ شمار می‌رفتند. در راستای‌ این‌ تلاش‌ گسترده‌ برای‌ تجدید حیات‌ ملی‌ و ادبی‌ ایران‌، در اوسط قرن‌ چهارم‌ هجری‌ قمری‌ تلاش‌هایی‌ جدی‌ برای‌ گردآوری‌داستان‌های‌ ملی‌ و باستانی‌ صورت‌ گرفت‌ و چند شاهنامه‌ ناتمام‌ نیز که‌ این‌ داستان‌ها را در قالبی‌ از اشعار تنظیم‌ کرده‌ بودند بوجود آمد. حکیم‌ ابوالقاسم‌ فردوسی‌ در جوانی‌ و در روزگار زندگی‌ آسوده‌ و فارغ‌ البال‌ خود در طابران‌ طوس‌ دل‌ در سودای‌ شعر و شاعری‌ داشت‌ و در ایام‌ فراغت‌ و صفا اشعاری‌ سرایش‌ می‌داد. وی‌ ظاهرا در 35 سالگی‌ و شاید هم‌ در 40 سالگی‌ به‌ حکم‌ عشق‌ و علاقه‌ای‌ که‌ به‌ زنده‌ ساختن‌ تاریخ‌ کهن‌ و پرافتخار ایران‌ داشت‌ کار سترگ‌ خود را آغاز کرد که‌ تا پایان‌ عمر پرافتخارش‌ نیز تداوم‌ یافت‌. از میزان‌ دانش‌ و نحوه‌ سوادآموزی‌ حکیم‌ اطلاع‌ چندانی‌ در دست‌ نیست‌ ولی‌ به‌ حکم‌ آنکه‌ در شاهنامه‌ اطلاعات‌ فراوانی‌ در باب‌ ادبیات‌ عربی‌، شعر و ادب‌ پارسی‌، تاریخ‌، فلسفه‌، کلام‌،حدیث‌ و قرآن‌ ارائه‌ نموده‌ است‌ مشخص‌ می‌گردد که‌ حکیم‌ فردوسی‌ در اوان‌ زندگی‌ خویش‌ مطالعات‌ فراوان‌ کرده‌ است‌ و احوال‌ امم‌ و امثال‌ و حکم‌ را خوانده‌ و با معارف‌ اسلامی‌ بخصوص‌ با قرآن‌ آشنایی‌ کامل‌ داشته‌ است‌. حکیم‌ظاهرا به‌ زبان‌ پهلوی‌ ساسانی‌ و فنون‌ جنگ‌ و رزم‌ نیز آگاه‌ بوده‌ است‌. استاد طوس‌ در موقعیت‌ بسیار خطیر و حساسی‌ به‌ سرودن‌ شاهنامه‌ و نظم‌ داستانهای‌ پهلوانان‌ ایرانی‌ همت‌ گماشت‌، چرا که‌ هر چند سلطه‌ اعراب‌ بر ایران‌ بویژه‌ بخش‌ شرقی‌ آن‌ بسیار ضعیف‌ شده‌ بود و چند حکومت‌ محلی‌ نیز همچون‌ سامانیان‌ و آل‌ بویهدر شرق‌ و مرکز و شمال‌ ایران‌ بوجود آمده‌ بودند ولی‌ جنگ‌ و کمشکشهای‌ داخلی‌ بین‌ این‌ حکومت‌ها نشانه‌هایی‌ تلخ‌ بود بر زوال‌ و انحطاط این‌ سلسله‌های‌ ملی‌ ایرانی‌ و روی‌ کار آمدن‌ فاتحان‌ قدرتمند بیگانه‌. از این‌ روی‌ فردوسی‌ که‌ به‌ رسالت‌ عظیم‌ خود پی‌ برده‌ بود سعی‌ کرد مجموعه‌ عظیمی‌ فراهم‌ آورد که‌ برای‌ همیشه‌ در خاطره‌ ایرانیان‌ باقی‌ ماند و تاریخ‌ و زبان‌ و هویت‌ و ملیت‌ ایرانی‌ را دوباره‌ زنده‌ کند.(1) وی‌ در ابتدای‌ کار بر سرمایه‌ خود و حمایت‌ تنی‌ چند از دوستانش‌ همچون‌ حسین‌ قتیب‌ حاکم‌ طوس‌ و بزرگان‌ آن‌ ولایت‌ علی‌ دیلم‌ وبودلف‌ تکیه‌ کرد و حاکم‌ طوس‌ برای‌ تشویق‌ او، شاعر را از پرداخت‌ مالیات‌ معاف‌ نمود. تلاش‌ بی‌وقفه‌ حکیم‌ در مرحله‌ اول‌ آن‌ بیست‌ سال‌ تمام‌ به‌ درازا کشید و وی‌ زمانی‌ موفق‌ به‌ سرایش‌ اکثر داستان‌های‌ شاهنامه‌ گشت‌ که‌ چند سال‌ از سقوط سلسله‌ ایرانی‌ سامانیان‌ بدست‌ ترکان‌ قراخانی‌ آل‌ افراسیاب‌ و سلطان‌ محمود غزنوی‌ می‌گذشت‌. تاریخ‌ پایان‌ رسانیدن‌ شاهنامه‌ را سال‌ 400 ه.ق‌ دانسته‌اند و براساس‌ گفته‌های‌ حکیم‌ که‌ از لابه‌لای‌ اشعار او مشهود است‌ حکیم‌ در طول‌ این‌ مدت‌ دراز سختی‌های‌ فراوانی‌ را متحمل‌ گشت‌ و ضربات‌ فراوانی‌ را هم‌ از جنبه‌ مادی‌ و معیشتی‌ وهم‌ از لحاظ روحی‌ پذیرا گردید که‌ مهمترین‌ آن‌ درگذشت‌ پسر جوان‌ و برومندش‌ بود که‌ پیر طوس‌ را سخت‌ درهم‌ شکست‌ و غمگین‌ و افسرده‌ ساخت‌. شاعر که‌ در این‌ سالها با عسرت‌ و تنگدستی‌ همراه‌ و همراز بود پس‌ از اتمام‌ شاهکار بزرگ‌ خود به‌ ناچار و برای‌ گذراندن‌ زندگی‌ خود رو به‌ دربار سلطان‌ محمود غزنوی آورد و با عرضه‌ شاهنامه‌ خویش‌ نظر سلطان‌ رابه‌ سوی‌ آن‌ جلب‌ نمود. سلطان‌ محمود پادشاهی‌ ترک‌ زبان‌ و بی‌علاقه‌ به‌ تاریخ‌ و فرهنگ‌ ایران‌ بود ولی‌ در ابتدای‌ کارحکیم‌ را بنواخت‌ و او را مورد نوازش‌ خود قرار داد و در شرایطی‌ که‌ در تلاش‌ بود ترکان‌ آل‌ افراسیاب‌، متحدان‌ پیشین‌ خود در برانداختن‌ سامانیان‌، را از قلمرو حکومت‌ خویش‌ بیرون‌ راند تلاش‌ کرد از کتاب‌ شاهنامه‌ برای‌ تهییج‌ احساسات‌ ملی‌ ایرانیان‌ علیه‌ ترکان‌ آل‌ افراسیاب‌ (که‌ مطابق‌ روایات‌ ملی‌ ایران‌ از نژاد تورانیان‌ به‌ شمار می‌رفتند) بهره‌ جوید. سلطان‌ محمود پس‌ از مدتی‌ موفق‌ به‌ شکست‌ آنها شد و لذا روی‌ خوشی‌ به‌ فردوسی‌ نشان‌ نداد و البته‌ بدگویی‌ مخالفان‌ و حاسدان‌ به‌ حکیم‌ نیز بی‌تأثیر نبود و آنان‌ پیر طوس‌ را رافضی‌ خواندند و از تعصب‌ شاه‌ سنی‌ متعصب‌ علیه‌ فردوسی‌ شیعی‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداری‌ کردند. تلاش‌ خواجه‌ حسن‌ میمندی وزیر بافرهنگ‌ شاه‌ نیز به‌ ثمر ننشست‌. سلطان‌ محمود پس‌ از ملاحظه‌ هفت‌ مجلد بزرگ‌ شاهنامه‌ مشتمل‌ بر شصت‌ هزار بیت‌ نغز و دلکش‌ و حماسی‌ دستور داد معادل‌ همین‌ مقدار معین‌ در ازای‌ هر یک‌ بیت‌ یک‌ درهم‌(2) به‌ شاعر بدهند واین‌ توهینی‌ بزرگ‌ بود برای‌ سخن‌سرای‌ بزرگ‌ طوس‌ چرا که‌ او بخوبی‌ به‌ قدر و قیمت‌ شاهکار بزرگ‌ خود آگاه‌ بود.فردوسی‌ مأیوس‌ و سرشکسته‌ از دربار سلطان‌ محمود به‌ گرمابه‌ای‌ رفت‌ و پس‌ از آن‌ که‌ بیرون‌ آمد فقاعی‌ خورد وصله‌ سلطان‌ را در کمال‌ بی‌اعتنایی‌ به‌ حمامی‌ و مرد فقاع‌ فروش‌ بخشید و در کسوتی‌ ناشناس‌ از بیم‌ خشم‌ شاه‌ از غزنه‌ گریخت‌. جاسوسان‌ خبر بخشش‌ صله‌ سلطان‌ را به‌ دو فرو مایه‌ که‌ نشان‌ از بی‌اعتنایی‌ شاعر بزرگ‌ ایران‌ به‌ جاه‌ وجلال‌ و مقام‌ سلطان‌ غزنه‌ داشت‌ به‌ اطلاع‌ محمود رساندند و در پی‌ شاعر روانه‌ شدند. فردوسی‌ نیز که‌ از خشم‌ و غرورسلطان‌ محمود آگاه‌ بود چندی‌ در هرات‌ اقامت‌ گزید و سپس‌ از آنجا به‌ نزد شهریار بن‌ شروین‌ حاکم‌ طبرستان‌ که‌ ایرانی‌ پاک‌ نژادی‌ بود رفت‌ و هجویه‌ای‌ صد بیتی‌ نیز علیه‌ محمود سرود. شهریار حکیم‌ را سخت‌ گرامی‌ داشت‌ وهجویه‌ صد بیتی‌ او را نیز به‌ یکصد هزار درم‌ خرید و مانع‌ از انتشار آن‌ شد. استاد سخن‌ فارسی‌ سپس‌ رهسپار دیار خود گشت‌ و در گوشه‌ عزلت‌ و اندوه‌ در سال‌ 411 ه.ق‌ بدرود حیات‌ گفت‌. گویند سالها پس‌ از رانده‌ شدن‌ فردوسی‌ از دربار سلطان‌ محمود، شاه‌ در یکی‌ از لشکرکشی‌های‌ خود به‌ هندوستان‌ به‌ یاد حکیم‌ می‌افتد و پشیمان‌ از کرده‌ ناصواب‌خود دستور می‌دهد مبلغ‌ شصت‌ هزار دینار طلا را با احترام‌ فراوان‌ به‌ منزل‌ فردوسی‌ در طوس‌ روانه‌ سازند ولی‌ هدیه‌ سلطان‌ زمانی‌ به‌ دروازه‌ طوس‌ رسید که‌ جنازه‌ حکیم‌ را از یکی‌ دیگر از دروازه‌های‌ آن‌ شهر تشییع‌ می‌نمودند. صله‌ سلطانی‌ رابه‌ تنها یادگار فردوسی‌ دخترش‌ که‌ همچون‌ پدر انسانی‌ آزاده‌ و بلند طبع‌ بود سپردند ولی‌ او آن‌ را نپذیرفت‌ و شصت‌ هزار دینار وقف‌ ساختن‌ عمارت‌ رباط چاهه‌ که‌ بر سر راه‌ طوس‌ به‌ نیشابور و مرو بود گشت‌.(3) جنازه‌ حکیم‌ نیز مورد جفای‌ بدخواهانش‌ قرار گرفت‌ و شیخ‌ ابوالقاسم‌ گرگانی‌ از عالمان‌ قشری‌ و متعصب‌ به‌ حکم‌ اینکه‌ فردوسی‌ عمر خود را به‌ ستایش‌ پهلوانان‌ مجوس‌ گذرانیده‌ است‌، اجازه‌ دفن‌ او را در قبرستان‌ مسلمانان‌ نداد و از این‌ روی‌ جسد شاعرگران‌ مایه‌ در باغ‌ طبران‌ که‌ متعلق‌ به‌ خود فردوسی‌ بود دفن‌ گردید.(4) بزرگ‌ترین‌ شاهکار پیر فرهیخته‌ طوس‌ شاهنامه‌ او بودکه‌ با وجود گذشت‌ دهها قرن‌ همچون‌ سندی‌ از افتخاربرفراز گنبد رفیع‌ زبان‌ و ادب‌ فارسی‌ می‌درخشد و همانگونه‌ که‌ اشاره‌ شد فردوسی‌ با نگارش‌ این‌ کتاب‌ ارزنده‌ و عظیم‌هویت‌ ملی‌ ایرانیان‌ را به‌ آنها باز شناساند و زبان‌ شیرین‌ فارسی‌ را نه‌ تنها از انحطاط نجات‌ داد بلکه‌ به‌ آن‌ اعتبار ورونق‌ وافری‌ بخشید. اساس‌ شاهنامه‌ نویسی‌ یعنی‌ توصیف‌ زندگی‌ شاهان‌ و پهلوانان‌ ایران‌ به‌ روزگاران‌ باستان‌ ایران‌ باز می‌گردد و ظاهرا در دوره‌ هخامنشیان و ساسانیان کتابهایی‌ از این‌ دست‌ موجود بوده‌ است‌. سنت‌ شاهنامه‌ نویسی‌ پس‌ از اسلام‌ و در دوره‌ حکومت‌ سامانیان‌ مجددا رونق‌ گرفت‌ و شاهنامه‌هایی‌ همچون‌ شاهنامه‌ مسعودی‌ مروزی‌، شاهنامه‌ ابوالمؤید بلخی‌، شاهنامه‌ ابوعلی‌ بلخی‌ و شاهنامه‌ ابومنصوری‌ و شاهنامه‌ دقیقی‌ بوجود آمدند که‌ ماخذ این‌ شاهنامه‌ها همان‌ داستان‌های اوستایی و کتاب‌های‌ پهلوی‌ همچون‌ خوتای‌نامک‌ (خدای‌ نامه‌) بوده‌ است‌. فردوسی‌در سال‌ 365 ه.ق‌ با مطالعه‌ این‌ شاهنامه‌ها دل‌ به‌ نظم‌ شاهنامه‌ای‌ عظیم‌ که‌ تمامی‌ داستان‌های‌ ملی‌ ایران‌ رادربرگیرد سپرد و تلاش‌ سترگ‌ خود را که‌ می‌رفت‌ ملتی‌ را به‌ شعر و قلم‌ زنده‌ نگاه‌ دارد آغاز نمود. در شاهنامه‌، حکیم‌ طوس‌ پس‌ از نعت‌ خداوند توصیف‌ دانش‌ و خرد و مدح‌ پیامبر اسلام‌(ص‌) و یارانش‌ از کیومرث‌ آغاز کرده‌ و پس‌ از نام‌ بردن‌ شرح‌ زندگی‌ پنجاه‌ پادشاه‌ داستانی‌ و تاریخی‌ و حالات‌ و رزم‌ و بزم‌ پهلوانان‌ و وزیران‌ آنان‌ کتاب‌ خود را با شکست‌ یزدگرد سوم‌ ساسانی‌ و فتح‌ ایران توسط اعراب‌ به‌ پایان‌ می‌رساند. داستان‌ پادشاهی‌ منوچهر و بیان‌ آغاز تمدن‌ بشر، ضحاک‌، کاوه‌ آهنگر، فریدون‌، سام‌، زال‌، رستم‌، نوذر، افراسیاب‌، جنگ‌های‌ ایرانیان‌ و تورانیان‌،کیکاووس‌، هفت‌ خوان‌ رستم‌، سهراب‌، سیاوش‌، کیخسرو، بیژن‌ و منیژه‌، ظهور زرتشت‌، اسکندر و اشکانیان‌ و ساسانیان‌ هر یک‌ از داستان‌های‌ بسیار زیبا، شیرین‌ و جذاب‌ شاهنامه‌ می‌باشند که‌ خواننده‌ را به‌ عمق‌ تاریخ‌ ملی‌ وحماسی‌ ایران‌ برده‌ و غرور و افتخارات‌ بزرگ‌ ایرانیان‌ را به‌ آنان‌ باز می‌شناسانند. شاهنامه‌ اگرچه‌ در بادی‌ امر داستان‌رزمی‌ ایران‌ است‌ ولی‌ حکیم‌ فردوسی‌ در لابه‌لای‌ این‌ اشعار رزمی‌ معانی‌ باریک‌ و مطالب‌ عالی‌ فلسفی‌ و اجتماعی‌ واخلاقی‌ بسیاری‌ را بیان‌ کرده‌ است‌ که‌ جذابیت‌ این‌ کتاب‌ بزرگ‌ را دو چندان‌ ساخته‌ است‌. نتیجه‌های‌ اجتماعی‌ واخلاقی‌ که‌ سخن‌سرای‌ حکیم‌ از داستان‌های‌ شگفت‌ شاهنامه‌ گرفته‌ است‌ و سخنان‌ عبرت‌انگیز و پندهای‌ سحرآمیزی‌ که‌ می‌دهد هر یک‌ نشان‌ و گواهی‌ است‌ از اینکه‌ جهان‌ و شکوه‌ جهان‌ گذراست‌ و انسان‌ باید در این‌ عمردو روزه‌ دلاور و بخشنده‌ و فداکار و راستگو و دستگیر و نیکوکار باشد. حکیم‌ طوس‌ از طریق‌ پندهایی‌ که‌ از زبان‌ پهلوانان‌ و شاهان‌ و دانشمندان‌ مانند اندرز منوچهر و نوذر و کیخسرو به‌ ایرانیان‌ و وصیت‌ این‌ شاه‌ به‌ گودرز و زال‌ ورستم‌ و... و سخنان‌ پرمغز بزرگمهر آورده‌ است‌ حکمت‌ عملی‌ را به‌ خوانندگان‌ خود آموخته‌ و آن‌ را سرمشقی‌ برای‌ زندگانی‌ بشر در نظر گرفته‌ است‌. سخن‌ سرای‌ بزرگ‌ ایران‌ همچنین‌ در شرح‌ گاه‌نشینی‌ و تاجگذاری‌ شاهان‌ بزرگی‌ همچون‌ ‌گشتاسب و شاپور و بهرام‌ و قباد و نوشیروان‌ و هرمز از زبان‌ آنان‌ به‌ نیایش‌ خداوند و ستایش‌ راستی‌ و گسترش‌ داد و دانش‌ پرداخته‌ و دستور زندگانی‌ توأم‌ با صلح‌ و آرامش‌ و عدالت‌ را که‌ می‌توان‌ برای‌ تمامی‌ جهانیان‌ سرمشق‌ قرار گیرد در اختیار انسان‌ها گذارده‌ است‌. حکیم‌ با وجود اینکه‌ شرح‌ رزم‌ و پیکار و دشمنی‌های‌ اقوام‌ و ملل‌ را گفته‌ است‌ ولی‌ روح‌ بزرگ‌ او جهان‌ رابا نظر وحدت‌ دیده‌ است‌ و ستیزه‌جویی‌های‌ بشر را دلیل‌ نادانی‌ آنان‌ برشمرده‌ است‌. او حقیقت‌ ادیان‌ را مانند خود خداوند یکی‌ دانسته‌ است‌ و خصومت‌های‌ ملل‌ را بر سر دین‌ ابلهانه‌ توصیف‌ کرده‌ واز تفرقه‌های‌ بی‌مایه‌ مردم‌ با تأثر یاد نموده‌ است‌. با این‌ حال‌ و علیرغم‌ احترام‌ فردوسی‌ به‌ ادیان‌ ایران‌ باستان‌،فردوسی‌ ایمان‌ عمیق‌ خود به‌ اسلام‌ و تعلقش‌ به‌ مذهب‌ تشیع‌ و اهل‌ بیت‌(ع‌) را بارها آشکار ساخته‌ است‌. پیر طوس‌ در شاهکار بزرگ‌ خود احساسات‌ بشری‌ را با سخنان‌ زیبا و عبارتهای‌ دلربا و دل‌انگیزی‌ تصویر و تعبیر نموده‌ و نشان‌ داده‌ است‌ که‌ در خلق‌ صحنه‌های‌ عاشقانه‌ نیز به‌ همان‌ میزان‌ صحنه‌های‌ رزم‌ و نبرد تبحر و تسلط دارد. سخن‌ در باب‌ شاهنامه‌ و اهمیت‌ آن‌ بسیار است‌ و دریغا که‌ محدودیت‌ این‌ مقال‌ اجازه‌ بحث‌ بیشتر را در این‌ خصوص‌ نمی‌دهد. این‌ دیوان‌ ارجمند شعر و ادب‌ فارسی‌ سند ملت‌ ماست‌ و داستانهای‌ پهلوانان‌ ایرانی‌ شاهنامه‌ به‌ تک‌ تک‌ ایرانیان‌ درس‌ شجاعت‌ و عفت‌ و فداکاری‌ و میهن‌دوستی و وفا می‌آموزد. شاید به‌ همین‌ دلیل‌ است‌ که‌ داستان‌های‌ این‌ کتاب‌ جاودانی‌ با وجود گذشت‌ قرن‌ها و قرن‌ها هنوز در گوشه‌ و کنار ایران‌ از پایتخت‌ تا دورافتاده‌ترین‌ شهرها و روستاها در منازل‌ و قهوه‌خانه‌ها و چادرهای‌ ایلات‌ و عشایر به‌ شیوه‌ نقالی‌ جاری‌ می‌شود و مردم‌ ایران‌ را ازهر نژاد و طایفه‌ و دین‌ و مذهب‌ شیفته‌ روح‌ بلند و دلاوری‌های‌ پهلوانان‌ ایران‌ و عواطف‌ انسانی‌ آنها می‌نماید. ابیاتی‌ وی در شاهنامه‌ خود گویای‌ بلندی‌ نظر و آزادگی‌ روح‌ فردوسی‌ و تسلط شگرف‌ او در آرایش‌ صحنه‌ها،گزینش‌ کلمات‌، ترکیب‌ استادانه‌ اجزای‌ جملات‌ و ارایه‌ تصاویر متناسب‌ با موضوع‌ و صور حسی‌ خیال‌ است‌.

1- براساس‌ داستانی‌ مشهور که‌ دولتشاه‌ سمرقندی‌ نیز در تذکره‌ خود از آن‌ یاد کرده‌ است‌ آغاز تألیف‌ شاهنامه‌ فردوسی‌ به‌ دوران‌ حکومت‌ سلطان‌ محمود غزنوی‌ و اقدام‌ او در زنده‌ نگهداشتن‌ داستان‌های‌ ملی‌ ایران‌ باز می‌گردد. براساس‌ این‌ افسانه‌ سه‌ شاعر بزرگ‌ دربار سلطان‌ محمود عنصری‌ و عسجدی‌ و فرخی‌، روزی‌ در غزنه‌ گردهم‌ نشسته‌ و سرگرم‌ گفتگو بودند. در این‌ حال‌ مردی‌ بیگانه‌ از نیشابور بدان‌ جا رسید و چنان‌ می‌نمود که‌ آهنگ‌ مجلس‌ آنان‌ دارد. عنصری‌ که‌ از ورود این‌ روستایی‌ بیگانه‌ دلخوش‌ نبود و او را مخل‌ مجلس‌ انس‌ می‌دید، گفت‌: (ای‌ برادر، ما شاعران‌ دربار شاهیم‌ و جز شاعران‌ هیچکس‌ را در این‌ مجلس‌ راه‌ نیست‌. اینک‌ هر یک‌ از ما مصراعی‌ بر قافیه‌ای‌ یکسان‌ می‌سرائیم‌. اگر تو نیز مصراع‌ چهارم‌ آن‌ رباعی‌ را ساختی‌ در جمع‌ ما توانی‌ بود.) فردوسی‌ (که‌ همان‌ روستایی‌ بیگانه‌ بود) این‌ امتحان‌ را پذیرفت‌، و عنصری‌ از روی‌ عمد قافیه‌ای‌ برگزید که‌ بگمان‌ وی‌ تنها سه‌ مصراع‌ بر آن‌ میشد ساخت‌ و آوردن‌ مصراع‌ چهارم‌ ممکن‌ نبود. مصراع‌ اول‌ که‌ عنصری‌ گفت‌ این‌ بود: چو عارض‌ تو ما ه‌ نباشد روشن‌ / عسجدی‌ مصراع‌ دوم‌ را چنین‌ ساخت‌: مانند رخت‌ گل‌ نبود در گلشن‌ / فرخی‌ گفت‌: مژگانت‌ همی‌ گذر کند از جوشن‌/ و فردوسی‌ با اشاره‌ به‌ یکی‌ از افسانه‌های‌ قدیم‌ که‌ چندان‌ معروف‌ نبود، مصراع‌ چهارم‌ را بدینسان‌ آورد: مانند ستان‌ گیو در جنگ‌ پشن‌ / هنگامی‌ که‌ حاضران‌ مجلس‌ در باره‌ تلمیحی‌ که‌ فردوسی‌ در این‌ شعر آورده‌ بود استفسار کردند، وی‌ چنان‌ وقوفی‌ درباب‌ داستانها و افسانه‌های‌ قدیم‌ ایران‌ از خود نشان‌ داد که‌ عنصری‌ بنزد سلطان‌ محمود رفت‌ و گفت‌ که‌ عاقبت‌ اکنون‌ کسی‌ پیدا شده‌ است‌ که‌ می‌تواند داستانهای‌ ملی‌ را که‌ بیست‌ یا سی‌ سال‌ پیش‌ دقیقی‌ برای‌ یکی‌ از شاهان‌ سامانی‌ آغاز نهاده‌ به‌ پایان‌ برد.در افسانه‌ بودن‌ این‌ داستان‌ جای‌ هیچگونه‌ شک‌ و تردیدی‌ نیست‌ چرا که‌ فردوسی‌ در اوایل‌ سلطنت‌ محمود بخش‌ اعظم‌ شاهنامه‌ را به‌ پایان‌ رسانیده‌ بود و سالها پیش‌ از به‌ دنیا آمدن‌ محمود سرایش‌ منظومه‌ عظیم‌ خود را آغاز کرده‌ بود.

 2- بعضی‌ از منابع‌ این‌ مبلغ‌ را بیست‌ هزار سکه‌ نقره‌ دانسته‌اند ولی‌ ظاهرا شصت‌ هزار درهم‌ (سکه‌ نقره‌) صحیح‌تر است‌.

3- نظامی‌ عروضی‌ سمرقندی‌ در این‌ ارتباط چنین‌ گفته‌ است‌: (در سنه‌ اربع‌ عشره‌ خمسمائه‌ به‌ نیشابور شنیدم‌ از امیر معزی‌ که‌ او گفت‌ از امیر عبدالرزاق‌ شنیدم‌ به‌ طوس‌ که‌ گفت‌، وقتی‌ محمود به‌ هندوستان‌ بود از آنجا بازگشته‌ بود، و وی‌ به‌ غزنین‌ نهاده‌ مگر در راه‌ او متمردی‌ بود و حصاری‌ استوار داشت‌ و دیگر روز محمود را منزل‌ بردر حصار او بود. پیش‌ او رسولی‌ بفرستاد که‌ فردا باید که‌ پیش‌ آیی‌ و خدمتی‌ بیاری‌، و بارگاه‌ ما را خدمت‌ کنی‌، و تشریف‌ بپوشی‌ و بازگردی‌. دیگر روز محمود بر نشست‌ و خواجه‌ بزرگ‌ بر دست‌ راست‌ او همی‌ راند، که‌ فرستاده‌ بازگشته‌ بود و پیش‌ سلطان‌ همی‌ آمد. سلطان‌ با خواجه‌ گفت‌، چه‌ جواب‌ داده‌باشد، خواجه‌ این‌ بیت‌ فردوسی‌ را بخواند: اگر جز به‌ کام‌ من‌ آید جواب/ من‌ و گرز و میدان‌ وافراسیاب‌ / محمود گفت‌: این‌ بیت‌ کراست‌ که‌ مردی‌ از او همی‌ زاید. گفت‌ بیچاره‌ ابوالقاسم‌ فردوسی‌ راست‌ که‌ بیست‌ و پنج‌ سال‌ رنج‌ برد و چنان‌ کتابی‌ تمام‌ کرد و هیچ‌ ثمر ندید. محمود گفت‌ سره‌ کردی‌ که‌ مرا از آن‌ یادآوری‌. که‌ من‌ از آن‌ پشیمان‌ شده‌ام‌. آن‌ آزادمرد از من‌ محروم‌ ماند. به‌ غزنین‌ مرا یاد ده‌ تا او را چیزی‌ فرستم‌. خواجه‌ چون‌ به‌ غزنین‌ آمد بر محمود یاد کرد. سلطان‌ گفت‌ شصت‌ هزار دینار ابوالقاسم‌ فردوسی‌ را بفرمای‌ تا به‌ نیل‌ دهند و با شتر سلطانی‌ به‌ طوس‌ برند و از او عذر خواهند. خواجه‌ سالها بود تا در این‌ بند بود. آخر آن‌ کار را چون‌ زر بساخت‌ و اشتر گسیل‌ کرد و آن‌ نیل‌ به‌ سلامت‌ به‌ شهر طبران‌ رسید. از دروازه‌ رودبار اشتر در می‌شد و جنازه‌ فردوسی‌ به‌ دروازه‌ رزان‌ بیرون‌ همی‌ بردند. در آن‌ حال‌ مذکری‌ بود در طبران‌، تعصب‌ کرد و گفت‌: من‌ رها نکنم‌ تا جنازه‌ او در گورستان‌ مسلمانان‌ برند، که‌ او را فضی‌ بود. و هرچه‌ مردمان‌ بگفتند با آن‌ دانشمند در نگرفت‌. درون‌ دروازه‌ باغی‌ بود از آن‌ فردوسی‌. او را در آن‌ باغ‌ دفن‌ کردند. گویند از فردوسی‌ دختری‌ ماند سخت‌ بزرگوار. صلت‌ سلطان‌ خواستند بدو سپارند قبول‌ نکرد و گفت‌: بدان‌ محتاج‌ نیستم‌...)

 4- گویند پس‌ از آنکه‌ شیخ‌ ابوالقاسم‌ گرگانی‌ از نماز خواندن‌ بر جنازه‌ حکیم‌ امتناع‌ ورزید در شب‌ فردوسی‌ را به‌ خواب‌ دید که‌در بهشت‌ مقامی‌ بلند یافته‌ است‌. از او پرسید که‌ چگونه‌ بدین‌ مقام‌ رسیدی‌؟ گفت‌ به‌ سبب‌ این‌ بیت‌ که‌ در آن‌ از یکتایی‌ خدای‌تعالی‌ سخن‌ گفته‌ام‌: جهان‌ را بلندی‌ و پستی‌ تویی/ ندانم‌ چه‌ای‌، هر چه‌ هستی‌ تویی‌ / اگر چه‌ در صحت‌ این‌ داستان‌ جای‌ شک‌ و تردید است‌ ولی‌ به‌ هر صورت‌ خود نمایانگر مقام‌ والای‌ علمی‌ و دینی‌ سخن‌سرای‌ بزرگ‌ ایران‌ زمین‌ است‌.

آثار: شاهنامه

منابع: 1ـ رضازاده‌ شفق‌، صادق‌: تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌، شیراز، دانشگاه‌ پهلوی‌، 1354. 2 ـ براون‌، ادوارد: تاریخ‌ ادبیات‌ ایران (از فردوسی‌ تا سعدی‌، نیمه‌ دوم‌)، ترجمه‌ غلامحسین‌ صدری‌ افشار،تهران‌، مروارید، 1368. 3 ـ فردوسی‌، ابوالقاسم‌: شاهنامه‌، تهران‌، نشر قطره‌، 1376. 4 ـ ر. ن‌. فرای‌(گردآورنده‌): تاریخ‌ ایران‌ کمبریج (جلد 4)، ترجمه‌ حسن‌ انوشه‌، تهران‌، امیرکبیر،

زندگی

در مورد زندگی فردوسی افسانه‌های فراوانی وجود دارد که چند علت اصلی دارد. یکی این که به علت محبوب نبودن فردوسی در دستگاه قدرت به دلیل شیعه بودنش، در قرن‌های اول پس از پایان عمرش کمتر در مورد او نوشته شده است، و دیگر این که به علت محبوب بودن اشعارش در بین مردم عادی، شاهنامه‌خوان‌ها مجبور شده‌اند برای زندگی او که مورد پرسش‌های کنجکاوانه ٔ مردم قرار داشته است، داستان‌هایی سرِهم کنند.

تولد

بنا به نظر پژوهشگران امروزی، فردوسی در حدود سال ۳۲۹ هجری قمری در روستای پاژ در نزدیکی طوس در خراسان متولد شد.

استدلالی که منجر به استنباط سال ۳۲۹ شده است شعر زیر است که محققان بیت آخر را اشاره به به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی در سال ۳۸۷ قمری می‌دانند:

بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت  

فریدون بیداردل زنده شد   زمین و زمان پیش او بنده شد

و از این که فردوسی در سال ۳۸۷ پنجاه و هشت ساله بوده است نتیجه می‌گیرند او در حدود سال ۳۲۹ متولد شده است.

تولد فردوسی را نظامی عروضی، که اولین کسی است که درباره ٔفردوسی نوشته است، در ده �باز� نوشته است که معرب �پاژ� است. منابع جدیدتر به روستاهای �شاداب� و �رزان� نیز اشاره کرده‌اند که محققان امروزی این ادعاها را قابل اعتنا نمی‌دانند. پاژ امروزه در استان خراسان ایران و در ۱۵ کیلومتری شمال مشهد قرار دارد.

نام او را منابع قدیمی‌تر از جمله عجایب المخلوقات و تاریخ گزیده (اثر حمدالله مستوفی) �حسن� نوشته‌اند و منابع جدیدتر از جمله مقدمه ٔبایسنغری (که اکثر محققان آن را بی‌ارزش می‌دانند و محمدتقی بهار مطالبش را �لاطایلات بی‌بنیاد� خوانده است) و منابعی که از آن مقدمه نقل شده است، �منصور�. نام پدرش نیز در تاریخ گزیده و یک منبع قدیمی دیگر �علی� ذکر شده است. محمدامین ریاحی، از فردوسی‌شناسان معاصر، نام �حسن بن علی� را به خاطر شیعه بودن فردوسی مناسب دانسته و تأیید کرده است. منابع کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز برای پدر فردوسی ذکر کرده‌اند: �مولانا احمد بن مولانا فرخ� (مقدمه ٔ بایسنغری)، �فخرالدین احمد� (هفت اقلیم)، �فخرالدین احمد بن حکیم مولانا� (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و �حسن اسحق شرفشاه� (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسه ٔ ملی ایران در رد نام �فخرالدین� نوشته است که اعطای لقب‌هایی که به �الدین� پایان می‌یافته‌اند در زمان بلوغ فردوسی مرسوم شده است و مخصوص به �امیران مقتدر� بوده است، و در نتیجه این که پدر فردوسی چنین لقبی داشته بوده باشد را ناممکن می‌داند.

کودکی و تحصیل

پدر فردوسی دهقان بود که در آن زمان به معنی ایرانی‌تبار و نیز به معنی صاحب ده بوده است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۲) که می‌توان از آن نتیجه گرفت زندگی نسبتاً مرفهی داشته است. در نتیجه خانواده ٔ فردوسی احتمالاً در کودکی مشکل مالی نداشته است و نیز تحصیلات مناسبی کرده است. بر اساس شواهد موجود از شاهنامه می‌توان نتیجه گرفت که او جدا از زبان فارسی دری به زبان‌های عربی و پهلوی نیز آشنا بوده است. به نظر می‌رسد که فردوسی با فلسفه ٔ یونانی نیز آشنایی داشته است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۴).

جوانی و شاعری

کودکی و جوانی فردوسی در دوران سامانیان بوده است. ایشان از حامیان مهم ادبیات فارسی بودند.

با وجود این که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامه ٔ ابومنصوری از حدود چهل سالگی فردوسی می‌دانند، با توجه به توانایی فردوسی در شعر فارسی نتیجه گرفته‌اند که در دوران جوانی نیز شعر می‌گفته است و احتمالاً سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و بر اساس داستان‌های اساطیری کهنی که در ادبیات شفاهی مردم وجود داشته است، شروع کرده است. این حدس می‌تواند یکی از دلایل تفاوت‌های زیاد نسخه‌های خطی شاهنامه باشد، به این شکل که نسخه‌هایی قدیمی‌تری از این داستان‌های مستقل منبع کاتبان شده باشد. از جمله داستان‌هایی که حدس می‌زنند در دوران جوانی وی گفته شده باشد داستان‌های بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش است.

فردوسی پس از اطلاع از مرگ دقیقی و ناتمام ماندن گشتاسب‌نامهاش (که به ظهور زرتشت می‌پردازد) به وجود شاهنامه ٔ ابومنصوری که به نثر بوده است و منبع دقیقی در سرودن گشتاسب‌نامه بوده است پی برد. و به دنبال آن به بخارا پایتخت سامانیان (�تختِ شاهِ جهان�) رفت تا کتاب را پیدا کرده و بقیه ٔ آن را به نظم در آورد. (سید حسن تقی‌زاده حدس زده است که فردوسی به غزنه که پایتخت غزنویان است رفته باشد که با توجه به تاریخ به قدرت رسیدن غزنویان، که بعد از شروع کار اصلی شاهنامه بوده است، رد شده است.) فردوسی در این سفر شاهنامه ٔ ابومنصوری را نیافت ولی در بازگشت به طوس، امیرک منصور (که از دوستان فردوسی بوده است و شاهنامه ٔ ابومنصوری به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق جمع‌آوری و نوشته شده بود) کتاب را در اختیار فردوسی قرار داد و قول داد در سرودن شاهنامه از او حمایت کند.

سرودن شاهنامه

مقاله اصلی: شاهنامه ٔ فردوسی

شاهنامه مهم ترین اثر فردوسی و یکی از بزرگ ترین آثار ادبیات کهن فارسی می باشد.

فردوسی برای سرودن این کتاب در حدود پانزده سال بر اساس شاهنامه ٔابومنصوری کار کرد و آن را در سال ۳۸۴ قمری پایان داد. فردوسی از آنجا که به قول خودش هیچ پادشاهی را سزاوار هدیه کردن کتابش ندید (�ندیدم کسی کش سزاوار بود�)، مدتی آن را مخفی نگه داشت و در این مدت بخش‌های دیگری نیز به مرور به شاهنامه افزود.

پس از حدود ده سال (در حدود سال ۳۹۴ هجری قمری در سن شصت و پنج سالگی) فردوسی که فقیر شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، تصمیم گرفت که کتابش را به سلطان محمود تقدیم کند از این رو تدوین جدیدی از شاهنامه را شروع کرد و اشاره‌هایی را که به حامیان و دوستان سابقش شده بود، با وصف و مدح سلطان محمود و اطرافیانش جای‌گزین کرد. تدوین دوم در سال ۴۰۰ هجری قمری پایان یافت (به حدس تقی‌زاده در سال ۴۰۱) که بین پنجاه هزار و شصت هزار بیت داشت. فردوسی آن را در شش یا هفت جلد برای سلطان محمود فرستاد.

به گفته ٔ خود فردوسی سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نکرد و پاداشی را که مورد انتظار فردوسی بود برایش نفرستاد. از این واقعه تا پایان عمر، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه اضافه کرد که بیشتر به اظهار ناامیدی و امید به بخشش بعضی از اطرافیان سلطان محمود از جمله �سالار شاه� اختصاص دارد. آخرین اشاره ٔ فردوسی به سن خود یکی به حدود هشتاد سال است (�کنون عمر نزدیک هشتاد شد/امیدم به یک باره بر باد شد�) و یکی به هفتاد و شش سال (�کنون سالم آمد به هفتاد و شش/غنوده همه چشم میشار فش�).

 مرگ و آرامگاه

مقبره حکیم ابوالقاسم فردوسی در طوس

اولین منبعی که به سال مرگ فردوسی اشاره کرده است مقدمه ٔبایسنغری است که آن را در سال ۴۱۶ هجری قمری آورده است. این مقدمه که امروز نامعتبر شناخته می‌شود به منبع دیگری اشاره نکرده است. اکثر منابع همین تاریخ را از مقدمه ٔ بایسنغری نقل کرده‌اند، به جز تذکرة الشعراء (که آن هم بسیار نامعتبر است) که مرگ او را در ۴۱۱ قمری آورده است. محمدامین ریاحی، با توجه به اشاره‌هایی که فردوسی به سن و ناتوانی خود و آثار پیری کرده است، نتیجه گرفته است فردوسی حتماً قبل از سال ۴۱۱ مرده است.

پس از مرگ، جنازه ٔ فردوسی اجازه ٔ دفن در گورستان مسلمانان را نیافت و در باغ خود وی یا دخترش در طوس دفن شد. منابع مختلف علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را به دلیل مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقاله ٔ نظامی عروضی) دانسته‌اند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را به شکل نماز نخواندن �شیخ اکابر، ابوالقاسم� بر جنازه ٔ فردوسی آورده است و حمدالله مستوفی در مقدمه ٔ ظفرنامه این شخص را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی دانسته است که مریدان زیادی داشته است. در بعضی منابع دیگر نام این فرد �ابوالقاسم گرگانی� یا �جرجانی� نیز آمده است که احتمالاً مسخ نام کُرّکانی است. ریاحی انتصاب این مسئله به کُرّکانی صوفی را تهمت دانسته است و از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی حدود سی سال داشته است از نظر تاریخی نیز این مسئله را ناممکن گرفته است.

 صحنه‌ای از داستان‌های شاهنامه (در آرامگاه فردوسی، توس)از زمان دفن فردوسی آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۳۰۲ قمری به دستور میرزا عبدالوهاب خان شیرازی والی خراسان محل آرامگاه را تعیین کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از تخریب تدریجی این ساختمان، انجمن آثار ملی به اصرار رئیس و نایب‌رئیسش محمدعلی فروغی و سید حسن تقی‌زاده متولی تجدید بنای آرامگاه فردوسی شد و با جمع‌آوری هزینه ٔ این کار از مردم (بدون استفاده از بودجه ٔ دولتی) که از ۱۳۰۴ هجری شمسی شروع شد، آرامگاهی ساختند که در ۱۳۱۳ افتتاح شد. این آرامگاه به علت نشست در ۱۳۴۳ مجدداً تخریب شد تا بازسازی شود که این کار در ۱۳۴۷ پایان یافت.

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 25 ارديبهشت 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

لیست کیفیت زندگی در 110 کشور جهان

لیست سطح کیفیت زندگی در جهان
 

 

شماري از اقتصاددانان "واحد اطلاعات اقتصادي"(EIU) براساس سطح درآمد سرانه و هزينه هاي سبد خانوار، سطح دسترسي به كالاها و خدمات مناسب و با كيفيت و خدمات بهداشت و درمان ۱۱۰ كشور جهان را رتبه بندي كرده اند.

به گزارش سرویس بین الملل باشگاه خبرنگاران به نقل از پايگاه خبري اينترنشنال بيزنس تايمز، در اين جدول شاخص ايده آل را در عدد ۱۰ را در نظر گرفته و به طور نمونه با توجه به درآمد و شاخص ارزان بودن كالاها و خدمات و دسترسي آسان ۱۱۰ كشور جهان را رتبه بندي كردند كه اين آمار به شرح ذيل است:

۱- ايرلند جنوبي با شاخص ۸.۳۳

۲- سوئيس با شاخص ۸.۰۶۸

۳- نروژ با شاخص ۸.۰۵۱

۴- لوكزامبورگ با شاخص ۸.۰۱۵

۵- سوئد با شاخص ۷.۹۳۷

۶- استراليا با شاخص ۷.۹۲

۷- ايسلند با شاخص ۷.۹۱۱

۸- ايتاليا با شاخص ۷.۸۱

۹- دانمارك با شاخص ۷.۷۹

۱۰- اسپانيا با شاخص ۷.۷۲

۱۱- سنگاپور با شاخص ۷.۷۱

۱۲- فنلاند با شاخص ۷.۶۱۸

۱۳- آمريكا با شاخص۶۱۵. ۷

۱۴- كانادا با شاخص ۷.۵۹۹

۱۵- نيوزيلند با شاخص۴۳۶ .۷

۱۶- هلند با شاخص ۷.۴۳۳

۱۷- ژاپن با شاخص ۷.۳۹۲

۱۸- هنگ كنگ با شاخص۷.۳۴۷

۱۹- پرتغال با شاخص ۷.۳۰۷

۲۰- اتريش با شاخص ۷.۲۶۸

۲۱- تايوان با شاخص ۷.۲۵۹

۲۲- يونان با شاخص ۷.۱۶۳

۲۳- قبرس با شاخص ۷.۰۹۷

۲۴- بلژيك با شاخص ۷/۰۹۵

۲۵- فرانسه با شاخص ۷/۰۸۴

۲۶- آلمان با شاخص ۷/۰۴۸

۲۷- اسلووني با شاخص ۶/۹۸۶

۲۸- مالت با شاخص ۶/۹۳۴

۲۹- انگليس با شاخص ۶/۹۱۷

۳۰- كره جنوبي با شاخص ۶/۸۷۷

۳۱- شيلي با شاخص ۶/۷۸۹

۳۲- مكزيك با شاخص ۶/۷۶۶

۳۳- بارابادوس با شاخص ۶/۷۰۲

۳۴- جمهوري چك با شاخص ۶/۶۲۹

۳۵- كاستاريكا با شاخص ۶/۶۲۴

۳۶- مالزي با شاخص ۶/۶۰۸

۳۷- مجارستان با شاخص ۶/۵۳۴

۳۸- برزيل با شاخص ۶/۴۷

۳۹- آرژانتين با شاخص ۶/۴۶۹

۴۰- كشور قطر با شاخص ۶/۴۶۲

۴۱- تايلند با شاخص ۶/۴۳۶

۴۲- سريلانكا با شاخص ۶/۴۱۷

۴۳- امارات متحده عربي با شاخص ۶/۴۱۵

۴۴- فيليپين با شاخص ۶/۴۰۳

۴۵- اسلواكي با شاخص ۶/۳۸۱

۴۶- اروگوئه با شاخص ۶/۳۶۸

۴۷- پاناما با شاخص ۶/۳۶۱

۴۸- لهستان با شاخص ۶/۳۰۹

۴۹-كرواسي با شاخص ۶/۳۰۱

۵۰- تركيه با شاخص ۶/۲۸۶

۵۱- ترينداد و توباگو با شاخص ۶/۲۷۸

۵۲- اكوادور با شاخص ۶/۲۷۲

۵۳- پرو با شاخص ۶/۲۱۶

۵۴- كلمبيا با شاخص ۶/۱۷۶

۵۵- كويت با شاخص ۶/۱۷۱

۵۶- السالوادور با شاخص ۶/۱۶۴

۵۷- بلغارستان با شاخص ۶/۱۶۲

۵۸- روماني با شاخص ۶/۱۰۵

۵۹- ونزوئلا با شاخص ۶/۰۸۹

۶۰- چين با شاخص ۶/۰۸۳

۶۱- ويتنام با شاخص ۶/۰۸

۶۲- بحرين با شاخص ۶/۰۳۵

۶۳- ليتواني با شاخص ۱/۰۳۳۳

۶۴- جامائيكا با شاخص ۶/۰۲۲

۶۵- مراكش با شاخص ۶/۰۱۸

۶۶- لتوني با شاخص ۶/۰۰۸

۶۷- عمان با شاخص ۵/۹۱۶

۶۸- استوني با شاخص ۵/۹۰۵

۶۹- ليبي با شاخص ۵/۸۴۹

۷۰- اندونزي با شاخص ۵/۸۱۴

۷۱- عربستان سعودي با شاخص ۵/۷۶۷

۷۲- هند با شاخص ۵/۷۵۹

۷۳- پاراگوئه با شاخص ۵/۷۵۶

۷۴- اردن با شاخص ۵/۶۷۵

۷۵- كشور نيكاراگوئه با شاخص ۵/۶۶۳

۷۶- بنگلادش با شاخص ۵/۶۴۶

۷۷- آلباني با شاخص ۵/۶۳۴

۷۸- جمهوري دومينيكن با شاخص ۵/۶۳

۷۹- مصر با شاخص ۵/۶۰۵

۸۰- الجزاير با شاخص ۵/۵۷۱

۸۱- بوليوي با شاخص ۵/۴۹۲

۸۲- تونس با شاخص ۵/۴۷۲

۸۳- صربستان با شاصخ ۵/۴۲۸

۸۴- ارمنستان با شاخص ۵/۴۲۲

۸۵- آذربايجان با شاخص ۵/۴۲۲

۸۶- گرجستان با شاخص ۵/۳۶۵

۸۷- ايران با شاخص ۵/۳۴۳

۸۸- مقدونيه با شاخص ۵/۳۳۷

۸۹- گوآتمالا با شاخص ۵/۳۲۱

۹۰- هندوراس با شاخص ۵/۲۵

۹۱- آفريقاي جنوبي با شاخص ۵/۲۴۵

۹۲- پاكستان با شاخص ۵/۲۲۹

۹۳- بوسني و هرزگوين با شاخص ۵/۲۱۸

۹۴- كشور غنا با شاخص ۵/۱۷۴

۹۵- كشور قزاقستان با شاخص ۵/۰۸۲

۹۶- كشور سوريه با شاخص ۵/۰۵۲

۹۷- اوكراين با شاخص ۵/۰۳۲

۹۸- مولداوي با شاخص ۵/۰۰۹

۹۹- بلاروس با شاخص ۴/۹۷۸

۱۰۰- اوگاندا با شاخص ۴/۸۷۹

۱۰۱- تركمنستان با شاخص ۴/۸۷

۱۰۲- قرقيزستان با شاخص ۴/۸۴۶

۱۰۳- بوتساوانا با شاخص ۴/۸۱

۱۰۴- روسيه با شاخص ۴/۷۹۶

۱۰۵- ازبكستان با شاخص ۴/۷۶۷

۱۰۶- تاجيكستان با شاخص ۴/۷۵۴
 
۱۰۷- نيجريه با شاخص ۴/۵۰۵

۱۰۸- تانزانيا با شاخص ۴/۴۹۵

۱۰۹- هائيتي با شاخص ۴/۰۹

۱۱۰- زيمبابوه با شاخص ۳/۸۹۲ . /ا

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 11 ارديبهشت 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

32سال بعد از مرگ سهراب سپهری به قلم پوران فرخزاد

32 سال بعد از مرگ سهراب

سلامی به دو نیمه از یک پیکر

کارگاه نقاشی سهراب در خانه امیرآباد شمالی که بیشتر در سکوتی مقدس غرق بود. تنها وقتی که فروغ بوم به بغل از در وارد میشد  و سلام سلام گفتن های کودکانه اش را شروع میکرد. شلوغ میشد ابهتش را وا میگذاشت عظمت هنری اش مثل مرغی از قفس می پرید و از همهمه حیات روحی دیگر می یافت.

صدای ظریف فروغ که بلند میشد. مادر مهربان سهراب(فروغ ایران) هم سینی چای به دست وارد میشد و آن دو فروغ یکی شاد و درخشان و جوان. یکی سال دیده و خسته و رو به خاموشی چنان سهراب را با سروصداهایشان گرم میکردند که اویی که سخن به مثقال میگفت سکوت همیشه گی اش را میشکست و کودک واره با فروغ ها همراه میشد. حالا دیگر ب تمام ازخود دور بود. صدای رنگها را نمیشنید و چیستی و چونی آنها را دریافت نمیکرد. از عمق هنر بیرون ی پرید نگاهی به اطراف می انداخت از روی اشیای بی جان میگذشت و چند دمی روی سطح زندگی به شیطنت میپرداخت و پس از آنکه)فروغ ایران) با بوسه ای مادرانه از فروغ فرخزاد جدا میشد استکانهای خالی را در سینی میگذاشت و جیرینگ جیرینگ کنان از کارگاه بیرون میرفت چهره سراب به حالت همیشگی بر می گشت و با صدای رسای الهه هنر که از پشت بوم نیمه کاره صدایش میکرد گوش میسپرد و فروغ را هم با خود به صحنه هفت رنگ نقش ها میبرد.

جایی که رنگهای گونه گون با نت های موسیقی یکی میشد و ماده از صداها تاثیر می پذیرد تا همبستگی هنرها را با یکدیگر بنمایاند.

اینچنین هردو چند ساعتی از خویش رفته و مجذوب گرم کار میشدند سهراب نقش آموزگار و فروغ در نقش هنرآموز.

با اینکه طراحی و نقاشی های فروغ در آن زمان هرگز-البته جز پرتره ای از فروغ دز آینه_ به دست من نرسیده نه من بلکه ما هیچگاه سعادت دیدن آنها را نداشته ایم حتی آثاری خام و ابتدائی برای ما که هنوز گرم نوشتن کارنامه کامل فروغ و سهراب این دو یار همگرا هم اندیش و هراهیم. از اهمیت زیادی برخوردار است به هر سان در این روال باور کنید در آن دور دست های زمانی من به گوش خود چندین بار از فروغ شنیده ام که در آن روزها از سهراب بسیار آموخته و به ویژه با فلسفه پیوند رنگ و صدا و هم سازی آنها با یکدیگر چیزهای عجیب شنیده است.

رازی عمیق که کمتر به آن می اندیشیم و بیشتر چیزی از آن نمیدانیم اما سهراب نازنی که مجذوب رازهای پنهان حیات و پدیده های ساده و بی پیرایه آن بود بیشتر به آن می اندیشید . و میگفت :

رنگ آبی که سخت شیفتهء آن بود با نت ((فا)) در موسیقی از یک خانواده است

رنگ زرد با نت((لا))

و رنگ سرخ با ((سل)) همساز است و اینهمه از یگانگی هنرها سرچشمه میگیرد که مادر همه هنرهاست.

و تنها آنانی که هنوز اصالتشان را واننهاده و همچنان طبیعی باقی مانده اند میتوانند همچون سهراب به ((راز جادویی پیوند رنگ  صوت همسازی موسیقی و نقاشی و صورت و ماده)) پی برده و موفق به آفریش آثار ماندگار هنری شوند .

آیا فروغ آن را به تمام از سهراب آموخته و به سنگینی ژرفای آن پی برده بود؟ نمیدانم اما این را میدانم که این دو هنرمند توانا از نبوغ هم بهره چشمگیری برده و دو نیمه از  یک پیکر ادبی اند.   بقلم پوران فرخزاد روزنامه شرق



 

 

 

 

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 4 ارديبهشت 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

بگو ای زن(سروده ای زیبا از زنده یاد اخوان ثالث)


بگو ای زن، بگو دیشب چرا خواب تو را دیدم

کجا بودیم؟
با هم از کجا می آمدیم، آن وقت ِ شب تنها؟
ولی تنها نه،
گویا کودکی هم بود همپای تو و دستش به دست تو
که ما را گاه می پایید و پنداری شکایت داشت،
نگاهش از خرام ِ تکیه بر من نیم مست ِ تو؛
دوان می آمد، اما باز پس می ماند؛ گاهی تند می رفتیم؛
و گاهی باز
مانند دو پر با هم،
نشسته بر نسیمی نرم
بس آرام در پرواز.
و گاهی نیز چون دو برگ ِ پاییزی،
بهاران کرده با هم زندآغاز
و با هم بوده تا انجام،
و اینک نیز دور از دیگران، با هم به روی برکه ای آرام،
سپرده تن به خُردک موج، کز نرمک نسیمی خیزد آهسته،
و سوی ِ دوردست ِ برکه ی خلوت
روان، بی اعتنا، با هر چه آغازست یا فرجام.
و گاهی نیز مثل دو پری،
کز بختشان بیدار
شبی مهتابگرد و خوابگرد ِ خلوتی دورند
دو دلجو مهربان با هم
که از چشم دو عالم نیز مستورند
- پری های نهان از دیگران ِ قصه، یا حتا
نهان از چشم پیر ِ قصه گوشان نیز،
که یا رفته ز یادش باقی ِ افسانه، یا اکنون
نداند در کجای ِ داستان گم کرده ایشان را �
و اکنون این دو از چشم دو عالم دور و مستورند.
و در مهتاب
شبی بیدار بختان خوابگرد ِ خلوتی دورند.
- شبی اما به از عمری �
و شاید هم به این تنهایی ِ دلخواه مجبورند.
که اینک قصه گو گفته ست:
� بس ست امشب ، بیایید این دو عاشق را زمانی چند
در ین مهتاب شب ، تنها به حال خویش بگذاریم.
و فردا شب ببینیم، آن سوی دریا
از آن مستی که افسون ِ پری شادخت می آورد،
مهادیو ِ ستمگر چون به هوش آید، چه خواهد کرد؟...�

و اکنون رفته بود آن قصه گو با جمع خود تا آن سوی دریا.


و اکنون ما � شبی گر نه- زمانی چند،

به حال خویشتن بودیم و بی پروا.
و می رفتیم و می رفتیم.
و تا یکچند - الا با نگاه و خنده- چیزی هم نمی گفتیم.

چه خوابی، خوب!

نمی دانم تو می رفتی کجا، آن وقت شب آیا؟
و این را هم نمی دانم که از کی آشنا بودیم؟
و از کی راه ما با هم یکی شد، از کجا ، ای زن؟
و از کی گفت و گومان سر گرفت و مهربانیمان... چه خوابی بود!
بگو آخر چرا خواب تو را دیدم، چرا ، ای زن؟
و می رفتیم و می رفتیم.
و اکنون راه ما در کوچه باغی تار و درهم بود.
تو ناگاه ایستادی در خم کوچه.
و من با تو، به تو نزدیک.
تو آن جا ایستادی در کنار خانه ای سنگی؛
که همچون قلعه ای در کوه محکم بود
و از دیوارهایش با تواضع تا میان کوچه ی خلوت
ردیف نسترن های بنفش و یاس های آبی آویزان؛
کز آنها چند شاخه افتاده بود انگار، بس خم بود.

در آن لحظه، دَر ِ آن خانه ی سنگی،

- که از چوبی بلوطی رنگ بود و کوبه هایش، آبنوسی فام،
به بیتابی تو گویی انتظار ِ ضربه هایی داشت پر ،
و مثل من دلش از شوق یا از هیچ می لرزید �
تو بر در ضربه هایی چند کوبیدی،
که در دهلیز ِ پشت ِ در صدا پیچید.
و آنگاه در پناه شاخه ای از یاس آبی رنگ
به سوی ِ من سرت را پیش آوردی و خندیدی.
و دندان های تو مانند ی پولک های ماهی بود.
به چشمم خیره ماندی لحظه ای، خاموش،
و من دیدم که در چشمان ِ تو هم شیطنت، هم بیگناهی بود.
سرت را پیش آوردی،
و در یک لحظه ی پر فتنه، هم گلبوسه با لبها،
و هم با چشم و ابرو اخمنازی نازنین کردی
و من ترسان � که اینک در گشوده می شود- آن بچه را با شرم
پاییدم.
نگاه شاکیش انگار ما را سرزنش می کرد.
صدایی آمد از دهلیز... گویا داشتند آهسته در را باز می کردند.
تو اما اخمنازت ، همچنان گلبوسه ات ، باقی.
من آرامک لبت را با شتاب و شوق بوسیدم.
و دیگر بار... و دیگر بار... و... دیگر بار...
و بی بدرود ، سرمست از خم ِ آن کوچه پیچیدم...


عجب شیرین شکر خوابی!

سراپا حسرتم اکنون که بیدارم.
ولی ای زن، زنِ رویایی شیدا،
بگو آخر چرا بیخود بخوابم آمدی دیشب.
تو که چون روز شد ، ماهی و ناپیدا؟

اخوان ثالث

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

نگاهی به اشعار و زندگی زنده یاد سلمان هراتی

از سلمان هراتی چه می دانید؟

سلمان هراتی

زنده یاد سلمان هراتی در سال 1338، در روستای �مرزدشت� از توابع خرم آباد تنکابن متولد شد. تحصیلات دوره ابتدایی و بخشی از دوره متوسطه را در همان دیار گذراند. او همواره، همراه تحصیل به کار نیز مشغول بود، از چوپانی و کشاورزی گرفته تا شاگردی مغازه. در سال 1356، برای کار به تهران آمد و ضمن کار در یک بیمارستان، به صورت متفرقه دیپلم گرفت. دوره دو ساله تربیت معلم هنر را به پایان رساند و از سال 1362، دبیر هنر مدرسه های گیلان شد و به تربیت بچه هایی دل سپرد که دوستشان داشت. اما خیلی زود، در آبان 1365، در سانحه رانندجان باخت.

از سلمان هراتی، معلم شاعر و هنرمند، چند مجموعه شعر برای نوجوانان و بزرگسالان منتشر شده است که از آن جمله اند:

* از آسمان سبز/1364 

* از این ستاره تا آن ستاره/1367

* دری به خانه خورشید/1367

      * مجموعه شعرهای سلمان هراتی/1379

 

هیچ می دانی؟

زندساعت تفریحی نیست

 

که فقط با بازی

 

یا با خوردن آجیل و خوراک

 

بگذرانیم آن را

 

هیچ می دانی آیا

 

ساعت بعد چه درسی داریم؟

 

زنگ اول دینی

 

آخرین زنگ حساب

 

خواننده شعرهای سلمان هراتی، در وهله نخست بیش از هر چیز با ایدئولوژی شاعر مواجه می شود. بیشتر اشعار سلمان، مستقیم یا غیر مستقیم به بازگویی جهان بینی، اعتقادات و برداشت‌های اجتماعی و سیاسی او می پردازد. سلمان هراتی شعر را برای ادای تعهد اجتماعی و حتی گاه سیاسی خود می داند. آنجا که سلمان از وطن می گوید، منظورش ایران معاصر است و در وصف آن، نه به تاریخ سرک می کشد و نه مختصات فرهنگ ملی را برجسته می کند، بلکه از ایرانی سخن می گوید که نام خیابان هایش را شهیدان برگزیده اند

او را می توان از تأثیرگذارترین شاعران در حوزه زبان این دوره دانست. کمتر خواننده ای است که در ارتباط برقرار کردن با شعر سلمان به مشکل بیفتد. در شعر او، کلمات طوری در کنار هم چیده شده اند که هیچ کدامشان برای بقیه غریب نیست. سلمان در شعرهای نو خود ثابت کرده که توانایی بهره گیری از عامیانه‌ترین لغات را دارد. البته ۲۷ سال سن و ۱۰ سال شاعری، زمان اندکی برای هراتی بود تا زبان شعر خود را بارور کند و شعرهای جدید بیافریند.

سلمان هراتی، فرصت زیادی برای شعر سرودن نداشت و آثار فراوانی از نظر کمی از خود به جا نگذاشت. البته او در همین عمر کوتاه ۲۷ ساله اش، آثار ارزشمندی به وجود آورد که هر کدام، جایگاه ویژه ای در ادبیات معاصر به خود اختصاص داده اند. دو مجموعه از آسمان سبز چاپ شده در سال ۱۳۶۴ و دری به خانه خورشید چاپ شده در سال ۱۳۶۷، کتاب‌های موفقی است که دربردارنده شعرهای ویژه بزرگسالان سلمان است. همچنین او کتابی به نام از این ستاره تا آن ستاره در حوزه شعر نوجوان از خود به یادگار گذاشته است.

 

زنده یاد هراتی، شاعری متعهد است که این تعهد را در بیشتر شعرهایش می توان دید. او آگاهی و بصیرت اجتماعی را در شعرهایش به مخاطبانش می آموزد، توطئه دشمنان را یادآوری می‌کند و به خواننده هشدار می دهد. سلمان در عین حال از لحظه‌های خلوت شاعرانه به هیچ وجه نمی گذرد و آن را به همه این هیاهوها و جنجال‌ها ترجیح می دهد و چنین زیبا می سراید:

 
  • دیگران را بگذار!
  • دل به آفتاب بسپار
  • نگاه کن چگونه هر بامداد
  • صبور و سربلند
  • از شانه‌های خاتری صبح بالا می آید
  • دیگران را بگذار!

 

پیوند مسائل اجتماعی با دنیای انتزاعی، نقطه عطفی در شعر متعهد بعد از انقلاب است. نگاه معنوی به موضوعات اجتماعی، در شعر سلمان هراتی به اوج خود می رسد.این نوع نگاه، شعر سلمان را سرشار از امید و بشارت کرده است. او در شعرهایش به مردم آینده ای درخشان را نوید می دهد. :

 
دیروز اگر سوخت ای دوست غم   برگ و بار من و تو
امروز می آید از باغ   بوی بهار من و تو
دیروز درغربت باغ   من بودم و یک چمن داغ
امروز خورشید در دشت   آیینه دار من و تو

 !

پس از گذشت چند سال از پیروزی انقلاب اسلامی، رفته رفته ناکامی‌ها و نامرادی‌ها که معلول عواملی چون از یاد رفتن برخی از ارزش‌ها بود، نمایان شد. شعر اعتراض سلمان، زورگویان و زراندوزانی را مورد خطاب قرار می دهد که بدون توجه به مفاهیم و ارزش‌های انقلاب، در پی منافع خویش هستند.

 
  • چرا سهم عبداللّه
  • جریب جریب زحمت است و حسرت
  • و سهم ناصرخان
  • هکتار محصول است و استراحت؟...
  • ما در مقابل آمریکا ایستاده ایم
  • اما چرا هنوز کیومرث خان خرش می رود
  • عبدالله با داس
  • هر شب چند خوک سر مزرعه می کشد
  • اما وقتی ارباب می آید، مجبور است تعظیم کند
  • چرا عبدالله مجبور است به این خوک تعظیم کند؟
  •  
  • زنده یاد سلمان هراتی، شاعر سادها، زیبایی‌ها و طبیعت است. اساسا نگاه سلمان به دنیای امروز، نگاهی است آمیخته با نکوهش مدرنیته و غرب گرایی و ستایش انسانیتی که در بیشتر موارد، بر پایه باورهای دینی استوار است. از این رو می سراید:

  • وقتی یک جرعه آب صلواتی
  • عطش را می خشکاند
  • دیگر به من چه که کوکا، خوشمزه تر از پپسی است
  • و به تحقیر می گوید:
  • اگرچه هوای جهان توفانی است
  • سازمان هواشناسی
  • همیشه گزارش معتدل به دنیا می دهد
  • و خواب خوشی ر
  • برای شنوندگان
  • آرزو می کند
  •  
  • پیش ازتو آب معنی دریا شدن نداشت   شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت
    بسیار بود رود در آن برزخ کبود   اما دریغ زهرهٔ دریا شدن نداشت
    در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار   حتی علف اجازهٔ زیبا شدن نداشت
    گم بود درعمیق زمین شانهٔ بهار   بی تو ولی زمینهٔ پیدا شدن نداشت
    دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ   آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
    چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق   این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت
    سلمان  هراتی در شعر و شاعری تا حدودی رهرو سهراب سپهری و فروغ فرخزاد  بود. البته علاقه او به سهراب و اشعار سپهری صد چندان بیشتر از دیگر شاعران هست. تا حدی که برای زندبه کاشان رفته و از اشعار سهراب الگو برداری نموده است سلمان هراتی علاقه بسیار زیادی به زنددر روستا و طبیعت داشته و این نوع نگاه طبیعت..زیبا ذبه طبیعت در اندک آثارش موج میزند زنده یاد قیصر امین پور هم علاقه  بسیار به سلمان داشته و همانطور که سلمان هراتی شعری به سهراب تقدیم نموده قیصر نیز نسبت به او اینچنین عمل نموده.  هرچند  افریط مرگ مجالی به او نداد و وی در 27سالو پس از 10سال شاعری رخت سفر به آخرت بست ولی میتوان نام او را در زمره شعرای تاثیر گذار بعد از انقلاب نهاد..

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

داستان( امیرعشقی)

امیر به خواستگاری همهء دخترهای محله رفته بود. اولین بار عاشق دختر ماست بند محل شد.نمی دانم چطوری و کجا او را دیده بود که نه یک دل بلکه هزار و صدو نود ونه دل عاشقش شد.بارها نامه نوشت ولی به  ریحان نداد.. بارها پنهانی اشک ریخت و به زبان نیاورد و چنان افسرده شد که ما ناچاریم شدیم بهش بگیم اگر میخواهد ما برویم و با پدر ریحان حرف بزنیم. اما قبول نکرد و گفت شما کار را خراب میکنید. ظهرها سر خیابان می ایستاد تا ریحان از مدرسه بیاید و فقط نگاهش کند. موهایش را با آب شانه میزد و با اینکه لباس شیکی نداشت و اغلب کهنه و فرسوده شده بودند اما آنها را اتو میزد و تکیه می داد به دیوار خانه اشان و با اینکه میدانست ریحان ساعت دو بعدازظهر از مدرسه می آید.ولی ساعت12 بیرون بود و زل میزد به ته خیابان. وقتی میگفتیم امیر تا ساعت دو خیلی مانده بیا برویم پارک یه تاپی بخوریم و برگردیم می گفت نه اگه زودتر تعطیل شدن چی؟ ما میرفتیم و برمیگشتیم و هنوز امیر سر کوچه بود. توی زمستان زیر برف می ایستاد تا ریحان بیاید و برود کارش این بود که زل بزند به ریحان نه چیزی میگفت نه قدمی بر می داشت. فکر میکرد چون عاشق است و زیر برف و باران میماند حتما ریحان قدرش را میداند. یکبار امیر پاهایش از سرما یخ زد چون کف کفش هایش به اندازهء یک پنج تومنی سوراخ بود.
اما ریحان قدرش را ندانست و با پسرعمویش که چاق و گنده بود و موتور گازی با خورجین کثیف داشت ازدواج کرد.

امیر از آنروز فهمید باید چون شکارچی قهاری به کمین زنها بنشیند و در زمان مناسبی شلیک کند.
بعد از ازدواج ریحان  امیر یکی دو روز گم  و گور شد و چون مادر نداشت و پدرش هم معتاد و الکلی بود و دائم روی آسمانها بود ی دنبالش نگشت به جز خواهرش مریم که توی خیابانها افتاد و از من و بقیه میپرسید از امیر ما خبر ندارین؟ من خبر داشتم امیر کجاست ولی هرکاری کردم که به مریم نگویم دلم نیامد.
مریم گفت جون مادرت تو میدونی امیر کجاست ؟بگو مادرم اونو به من سپرده و گریه کرد
نمیدانم چرا زنها انقدر زود گریه میکنند و گریه شون هم هر آدمی را نرم میکند اما من بیشتر به خاطر خود امیر جایش را گفتم او رفته بود توی اتاقک نگهبانی بالای گاراژ عمو رجب که پاتوق خلافکارها بود و من نگرانش بودم. مریم رفت گاراژ و امیر را پیدا کرد و آورد خانه و چوب غیرتی شدن امیر را من خوردم که با مشت دماغم را شت و مان بهم خورد.
بعداز ریحان امیر عاشق همسایه روبرویشان شد و چون آنها خانواده امیر را میشناختند و میدانستند پدرش آسمان جل است و الواط به امیر جواب رد دادند.
امیر توی ذوقش خورد و یکی دو روزی باز رفت توی گاراژ عمو رجب ماند و دوباره سر و کله اش پیدا شد و سر به زیرو تودار. همین روزها بود که باز با رفقا و بچه محلها سر کوچه جمع شدیم.
امیر از یکی از دخترهای حاج هاشم خواستگاری کرد که چهارتا دختر زشت نره غول داشت دخترهایی با صورت های پفی و سیه چرده. اما پدرشان پولدار و امیر نمیدانست آنها دست رد به سینهء خواستگاران زیادی زده اند خواستگارهایی که نه برای آنها بلکه برای خود حاج هاشم آمده بودند. امیر که واقعا از دختر کوچیکه حاجی خوشش اومده بود پاجلو گذاشت و از بهار که بیشتر به زمستان شبیه بود و هیچ شباهتی به بهار نداشت خواستگاری کردو جواب رد شنید.

همهء ما واقعا شوکه شدیم. نمی دانستیم حاجی این چهارتا دختر زشت و چه کار و چه جوری میخواد اونها را آب کنه. امیر در این وانفسا عالی بود. اما نشد که نشد. حال که جمع ما جمع بود دور امیر را گرفتیم تا این شت سنگین را تحمل کند. نمیدانم کدام یک از ما توی آن جمع برای اینکه امیر را آرام کند گفت: امیر تو که عشقی هستی بی خیال. این نشد یکی دیگه خدا بزرگه آخر یکی به قلابت گیر میکنه. و از آنروز امیر شد امیرعشقی و به خواستگاری هیچ دختری نرفت و عاشق هیچ نشد.

بعداز مدتی گم و گور شد و سالها هیچ ازش خبری نداشت حتی وقتی پدرش مرد به خانه نیامد. حتی وقتی خواهرش مریم عروسی کرد  و به خونه بخت رفت به خانه نیامد. حتی وقتی ریحان اولین عشق امیر عشقی از پسرعموی ماست بندش طلاق گرفت و هر روز ساعت دو به بهانه ای می آمد از جلو خانه امیرعشقی رد میشد هم نیامد که نیامد.
تا روزی که ع امیر عشقی را توی محل کار در روزنامه دیدم و خواندم قرار است در ملاء عام اعدامش کنند درجا خشکم زد. از اینکه اعدام ی را ببینم برایم غیرقابل تصور بود.
اما برای دیدن امیر فقط دیدنش رفتم. سرش را تراشیده بودند و آنقدر لاغر شده بود که هیچ شباهتی به آن امیر نداشت. وقتی امیر را بالا کشیدند کف دمپایی هاش به اندازه یک پنج تومانی سوراخ بود و مدت زیادی توی پاش نموند و از آن بالا در میان فریاد جمعیت افتاد پایین و زود گم شد. روزیکه جلو خونه امیر عشقی نشسته بودم ریحان آمد و گفت راستی آقا مهران از اون رفیقتون خبر ندارین؟ توی چشم هایش نگاه نکردم چون میترسیدم نتونم جلوی اشکهایم را بگیرم. ساعت دو پنج دقیقه بود و امیر فقط پنج دقیقه دیر کرده بود

نويسنده: مهران یزدانی تاريخ: دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

من با تاب من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام. من دراین خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد. و صدای سرفهء روشنی از پشت درخت عطسهء آب از هر رخنهء سنگ چکچک چاچله از سقف بهار و صدای صاف باز و بسته شدن پنجرهء تنهایی. و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق متراکم شدن ذوق پریدن در بال و ترک خوردن خوداری روح تپش قلب شب آدینه شیههء پاک حقیقت از دور و صدای کفش ایمان را در کوچهء عشق و صدای باران را روی پلک تر ع ش ق من به آغاز زمین نزدیکم آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت روح من در جهت تازهء اشیا جاریست

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to nasimshomal.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com